مرگ، کسب و کار من است...



خیلی بیشتر و پیشتر ذهنمون حباب فکر و تصمیم و هدف می‌سازه و دنیا اصلا فرصت نمیده و ورق طور دیگه ای برمیگرده


اینکه یک شالوده داشته باشی

شکل بمونی

چارچوب‌ها خراب نشه خیلی سخته  


یعنی گاها غیر ممکنه اما تلاش به اینه 

گاهی خسته میشی میگی نمیخوام 

صبح با مامانت میدون حسن ابادی

توی یک فروشگاه با تتمه پس اندازت براش چند تیکه لوازم خونه ور میداری که دلش شاد شه  دم عیدی


سفته بگیر ضامن شو  بالا پایین کن

هعی تو ذهنت بشمار صد تومن دویست تومن کن

و ته همه اینا می خوای یک نفر خوشحال بشه

واقعا خوشحال بشه چون آدما به خوشحالی نیاز دارند


این پروسه 5 ساعت طول میکشه


یک آدم انگار دست کم دو سال از عمرشو پای انتظار تو گذاشته

نشسته و چشم به در دوخته و که اش و لاش بیایی بگی من اومدم

اما هلاک


برنامه می‌ریزی که برای تولدش یک گلدون سانسوریای سفارشی قانع کننده نیست 

میگی شاید بشه یک کویر

یا فیلبند یا اصلا بگو شابدوالعظیم

با هم باشیم بعد این همه وقت کار و فشار و شلوغی و دست و پا زدن


مرتضا درگیر جابجایی شیفتاش میشه و هنوز پا در هوا 

می فهمی لازمه فردا بری همدان‌ 

چون بابا لج کرده حوصله نداره نامه رو با پست نمی فرسته تا بتونم لام بی اوپسیشو بگیرم و ببرم پاتولوژی بیمارستان دانشوری


پس لازمه تو همین اسفند که مطب افسانه و خانم رحمت تقریبا افه خودمو به بابا برسونم و مدارکش رو بیارم اینجا و نمونه رو بگیرم


آخر شب نمی دونم قول چهارشنبه م ب خانم رحمت رو چجوری کنسل کنم

و جلسه اول نورو تراپی 5شنبه مطب افسانه

و دوستی که از دبیرستان ندیدمش و فردا می خواست ببینتم

و این که حتی رویای سفر یکروزه هم منتفی شد


و من طبق معمول 5 دیقه ای وسایلمو بستم

حالا نگرانم که نصاب تلویزیون و لباسشویی وقتی میان 

که من پیش مامان نیستم و اون به شدت تنش داره 


و نمی خوام تنها بمونه

اما دختر عمه کوچولوئه هم بعد نامزدی ش ندیدم

میگه دلم قرص میایی باهات حرف می زنم 

تازه قول دادم قبل رفتن پرستو ببرمش عبدل اباد

و هفت سین لوح سپید رو من بچینم 

و از راسته ناصر خسرو سفارش شیشه های تلا ریومی بگیرم برای آقای حبیبیان 

پوریا از وقتی اومده و هلنا دیگه تو زندگیش نیست 

سخت کار می کنه و گاها دلگیره از رفتارای باباش

می خواستیم ببریمش  کافه خانم قاسم نیا 

و من قول داده بودم تو کلاس مجازی قصه ها بنویسم 


این در حالیه که پست های اینستا و کانال مهر رو درست نکردم

و سه تا کتاب جدید را تا نصف خوندم و جملات بلدش رو نرسیدم تایپ کنم 

اما دلم پیش خوندن کل  همشهری داستانه که دیروز تو انقلاب گردی با مرتضا رفت برام ازون دکه همیشگیه گرفت و آخرشم کلافه شد از دیدن اون همه آدم


دیگه حساب ته کشیده اما ضعف می کنم هنوز از خریدن لوازم التحریر و فقط یک ساعت پشت شیشه های مغازه های دلبر انقلاب زل میزنم به ما رکرای استدلر و  پلنرای رنگی رنگی

و بگذریم که بازم یک کنکور ارشد رفت تو پاچه ام و تا شهریور پروسه تکراری هست. 


مریم با غصه زیاد بهم پیام میده میخوام که زنگ بزنم

میبینم یه وقتایی کار کلمه نیست 

دلداری دادن


آخر شبم تنم تماما مقاومت می کنه به خواب و درد نکردن سر

تازه اینجاست که همه چی حمله می کنه


می خوام تمرین بی فکری کنم میرم میچرخم تو اینستا

خب جز جیگر میزنم

چون الان بنده خدا پست های خشایار الوند داغه

مجبورم سرمو بندازم بیام اینجا 


و فکر کنم من ازون لیست کارهای ضد سرطان که امشب برای اکثر عزیزان فرستادم

خودم چند تاشو انجام میدم 

و به فکر برم که چرا اینقدر با روح و جسمم بد تا می کنم


و این چه راهیه که من فقط خودم سر راه خودم وایسادم


راستی اینم باید میگفتم

آقای کریمی من نتونستم هیچ جوابی در برابر اون حجم از علاقه ی بی ادعای شما داشته باشم

چون دل کار خودش رو می کنه 

اما باید یکبار اینجا به یادگار می نوشتم

شما همیشه بودید و سکوت کردید و حتی رنج کشیدید 

و من نبودم هرگز اما شما دست نکشیدید

شما برای محترمید و عجیب برای راسخ بودنتان در این داستان 

اما فقط اینجا می‌شود نوشت 

که شمارو بخدا باقیش را زندگی کنید 


و وحید مهربان که تمام این سال ها بودی 

به قول خودت از پشت شیشه

دوست مهربان مزرعه ذرت 

دل دل نکن

جرات کن ودوباره عاشق شو 

شک ندارم که کلی آرزو مانده در مزرعه ذرت

همسری همراه برای روزهای افتابیت 

و کلی بچه قد و نیم قد 


و شاید یک روز همینجوری که مثلا قرار بود من و مرتضا سر از جنگل ابر و کویر مصر در بیاوریم اما فردا سر از جاده ساوه در خواهیم اورد


روزی هم یا دور یا نزدیک بچه هایمان 

توی مزرعه ذرت افتادند دنبال آفتاب 


نمی دانم 

تمام اینها را گفتم

چون ذهنم داشت منفجر میشد 

و من نیاز داشتم آنقدر بگویم تا جای کوچکی باز شود 

تا برسم به خودم 


خود قوی یا گاها ضعیف

خود با ثبات یا بی ثبات

خلاصه باید کمتر سیاه و سفیدش کرد 

چون کار سخت تر میشود. 

خیلی سخت تر


حالا اگر نخواهم سخت بگیرم

با تمام اتفاق های یکهویی 

فردا باید روز خوبی بشود 

و شاید من باید 

به لحظه ها کمک بیشتری بکنم

چون تا بیایم برنامه ای بریزم


زندگی برگه دیگری رو می کند

و خب حالا که کلا قرار نیست همه اش همانطور بشود که فکر می کنیم

چیدن لحظه از درخت زمان غنیمت است 


آقا مرتضا که ساعت چهار بیدار میشوی 

و دوباره میخوابی

خواب نمانی

صبح منتظرت هستم 

دیر نکنی

یار مهربان. 


من از خواب، برگی ریحان آورده‌ام 

ریحان را به لبانم نزدیک می‌کنم 

صبح می‌شود

کنار عطر ریحان زندگی را می‌بوسم 

و روز و پنجره را

با مقداری از آفتاب 

که از کنار ابرها از آسمان می‌چکد، 

ستایش می‌کنم 

من هنوز هستم!


#احمد_رضا_

#روزازنو



ما که انتقام تو کارمون نبود اما خب یک چیزایی دل آدمو به قل قل میاندازه

طاقت ط/ت آق میشه

وقتی کم طاقت میشی آدما هم سیخونک زدنشون بیشتر میشه انگار

انگار رک و راست دیگه برات فرق نکنه چی میشه و چی نمیشه

برگردی بگی د خفه شو دیگه عزیزززز


یا اصلا بدترش 

فکر کنی یک دست کتک حسابی طلب توئه که تا ته خالی شی

تو فیلم در پناه تو 

اون پسر دیلاق دختر و بدجور چزوند

یادمه هعی صبر کردن

دختره هعی زد و رد شنید

هعی ترک ورداشت 

اما یک قسمت بابای دختره همچین رفت له و لورده ش کرد

که خستگی از تن همه در اومد 


اینروزا یه حالی ام که هیچ وقت نبود 

نه میگم خوب نه بد 


اما مهربونی داره تو وجودم میمیره 

چیزی که تنها دارایی م بود 

ولی نه ناراحتم نه خوشحال 


فقط تف به ذات همه آدم ها و هر اتفاقایی که

از دنیای سفیدت بیرونت می کنن

میشی مارگزیده

میشی گربه ی دم بریده 


خلاصه آره 

تف به ذات همشون



سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.


سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست

سالِ درد

سالِ عزا.

. من عشقم را در سالِ بد یافتم

که می‌گوید مأیوس نباش»؟

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم

گُر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.


. من به اقرارهایم نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.



بخش‌هایی از شعر نگاه کن» #شاملو


تو همون درخشش ابدی ذهن منی . 


.

در روابط عاطفی تنها یک مدل خیانت را به رسمیت می شناسم، و آن خیانت به خود است که مادر بقیه رفتارهایی است که اسمشان را خیانت می گذاریم. خیانت به خود، یعنی حذف کردن خودت و نیازهایت برای تداوم رابطه. ماندن کنار کسی که به تو این حس را نمی دهد که بهترین نسخه از خودت هستی. ماندن کنار کسی که مطمئن نیستی دوستت دارد یا فقط برایش تکه بی اهمیتی هستی از یک پازل که اگر تمام هم نشد، نشد. ماندن کنار کسی که وقتی حالت خوب است، وظیفه خودش می داند با کلامی یا رفتاری انرژی منفی مزخرفش را به تو تزریق کند. ماندن کنار کسی که وادارت می کند خودت نباشی. ماندن کنار کسی که در سختی ها ناپدید می شود و وقت خوشی ها با لبخندی به پهنای صورتش از راه می رسد. ماندن کنار کسی که برای بهتر شدن اوضاع روابط تلاشی نمی کند و همیشه حق به جان خودش است. ماندن کنار کسی که تو را مقصر همه بدیهای آدمهای قبلی زندگیش می داند و می خواهد حسابهای همه عمر را یک جا با تو تسویه کند. ماندن کنار کسی که دائم در حال مقایسه کردن با تو دیگران و یا در وقیحانه ترین شکلش مقایسه کردن تو با آدم قبلی زندگیش است، حتا اگر تو برنده این مقایسه باشی. ماندن کنار کسی که حاضر نیست کنار تو پرواز کند و ترجیح میدهد بالهایت را بشکند تا همیشه کنارش بمانی. ماندن کنار کسی که رفتار و گفتارش یکی نیست. ماندن کنار کسی که نمی تواند تو را با کارهایی که می کند یا کارهایی که نمی کند مطمئن کند که برایش مهمترین بخش زندگی هستی، و تنها با زبان نرم و مهربان دائم یادآوری می کند بدون تو دنیایش تاریک است. ماندن کنار کسی که از خورشید وجودت لامپ صدوات می سازد، مبادا که گلهای آفتابگردان دیگر به خورشیدش نگاه کنند. دوست داشتن و دوست داشته شدن هر روز بزرگتر و خوشحالترت می کند، اسم هر رابطه ای را نگذاریم عشق، نگذاریم دوست داشتن. تنها مدلی از خیانت که به رسمیت میشناسم، خیانت به خود است.

#حمیدسلیمی



چند ده سال بعد شده. تنها در ساحل خلوت نوشهر قدم می زنی. با خودت به یقین رسیدی که همان یک بار بود. دفعه بعدی وجود نداشت. شانس دومی نبود. طعم گَس آن بوسه یواشکی کنار ساحل ، تند شدن ضربان قلب از به تاخت رفتن اسب ها در میدان سمت چپ سینه. کوچ دست جمعی پرندگان موهایت در آسمان، آن خنده های مستانه زیر باران ، اقامت در آغوش امن  یکدیگر ، باله رقصیدن مردمک چشم ها از بی خوابی شب قبل که خواب در چشم تو ویرانی صد طایفه است .

چند ده سال بعد اگر همه این ها نبود ، بهانه تراشی نکن ، پا زمین نکوب  ، نتوانستن خود را گردن زمین و زمان نینداز . فقط یادت باشد تنها این اجازه را داری که بنشینی و خاطرات بهشت را مرور کنی و به صدای باد گوش کنی که خاکستر یاد حضرت یار را برایت به سوغات آورده و آن وقت تمام بودن های همیشگی اش می شود زاده ی تصور دور و بودنش ماضی انکاری. 

 حالا اما چند ده سال قبل شده . برگشته ام به امروز. 

زیر هجوم بی امان باران کنار ساحل قدم میزنیم . تلاقی نگاهمان دلم را میلرزاند . نگاهت میکنم که یعنی به من بچسب همین الان ، مرا ببوس همین حالا . نزدیک هم میشویم . فاصله بین صورت هایمان به چند سانتی متر ناقابل تبدیل شده . صدای نفس هایت را واضح تر از همیشه حس می کنم که زیر گوش چپم به زمزمه می خوانی : لا تترکنی ابداً.! یعنی تنهایم نگذار . 

چند سانتی متر از من کوتاه تری . پیشانی ات را میچسبانی به لبانم .

صدباره نگاهت میکنم و به چند ده سال بعد فکر میکنم که از همین زلفک ممنوعه ات برایم  نردبانی ساختی تا بلندای سحر که بروم و خورشید را برایت بیاورم و به گردنت بیاویزم خورشیدِ جهانِ سرد . 

پس تو هم ، لا تترکنی اِی پادشه خوبان که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه ی کوتاهی .

#علی_والی 



امروز تو بیمارستان مسیح دانشوری

تا لام بابا رو تحویل بدم تو راهروی پاتولوژی رژه می رفتم


توی کمد هاش مثل موزه 

توده ها

جنین ها 

و خیلی دم و دستگاه های تخلیه شده از وجود بشر بود


زل زده بودم به توده ها و تومورها 

و همش فکر می کردم 

اینارو از تن و بدن کدوم بدبختی بیرون کشیدن 

 

نگاه اون جنینی می کردم 

که خوابیده و به دنیا نیومده 

سال ها باید کلی نگاه متعجب و حال بهم خورده رو تحمل کنه


آدمیزاد با این حجم از هارت و پورت 

ته تهش

خاکسترش یا سلولاش یا خاکش

توی یک قوطی جا می گیره 


و هعی فکر می کنه 

ابدیتی در کاره برای

این دنیا  


پس ولش کن

اصلا تا می تونی نوشابه بخور

پولتو هرچقدر کم یا زیاد خرج کن

هرکاری حالتو خوب می کنه انجام بده


و از هرچی آزارت میده دور شو



اتفاقای زیاد 

در گذر زمان و دیدن و آشنا شدن و لمس کردن تعداد زیادی 

حس و آدم و قلب 

 هر آدمی اندازه ی خودش 

حس و یاد و خاطره توی قلب آدم حفر می کنه 

این چاله ها رو فقط همون آدم همون زمان و گاها برگشتن به یک برهه از تاریخ پر می کنه

گاها حتی با ذهنت و من وجودت همراه میشی

میری به گذشته و جای یک زخم خشک شده رو پیدا می کنی 

حتی درد هم می کشی 

نمک و آبلیمو میزنی

اما لازم داره فکرت و حست و نا خودآگاه میره عقب 

حس و فکر و تمام لحظات هرگز فراموش نمییشن

دروغه بگیم پاک شده

انگاری که از اول نبوده


با ماست زشت و زیبا 

تا لحظه ای که جای همه حفره هایی که کنده شده

خاک پر کنه.


حالا که افتادم به نوشتن

تو پشت در های بیمارستان ساعت هاست منتظرمی

و منم نشستم و منتظرم صدام کنن


و دلم می خواد بدونی این مدت 

سر حال بد مامان

مشکوک بودن بابا 

مشکلات هستی 

مشکلات همیشگیم و غرق بودنم تو مشکلات خونواده ام

زور کار 

بی رمقی های خودم و جای زخم های قبلی

التیام دادی منو 

با همون سکوت آغشته به حزن 

یا گاها اعتراضای زیر پوستی اما درد اورت 


اینکه رها نشدم 

و تو برای کسی که کناره

خیلی هستی


هرز نمی پری و من از بودنت کیف می کنم

بلوک آماده است

صدام می کنن

و من 

خوشبختی الانم رو سفت چسبیدم


چون دنیا یادم داده

فردا 

اصلا معلوم نیست

چه چیزی در انتظارمونه


عشق بیشتر

یا جدایی که مسلمان نشنود کافر نبیند 


.

عاشقانت نخواهند ماند

یکی یکی می روند

محو می شوند

هر بوسه که بر یکی می زنی

شلیکی به دیگری ست


یک به یک خواهند رفت

تنها یکی خواهد ماند

که از همه قوی تر است

یکی که مدام دور و برت پرسه می زند


من ؟

نه

آخرین شلیک ات

کار مرا نیز ساخته است


تنها یکی خواهد ماند

که از من قوی تر است

رو به رویت خواهد نشست

به چشمانت زُل خواهد زد

و تو را از او گریزی نیست


از دیرباز می شناسمش

نامش تنهایی ست


#شهاب_مقربین


یعنی دل پیچه آور ترین وضعیت اینه که دیرت بشه

اسنپ ها و تپسی ها  کلا مسیرت رو قبول نکنن

دست به دامن آژانس محل شی

اونم با یک خرمن عشوه یکیو بفرسته 

تو ترافیک چمران گیر بیافتی

راننده عزیز از شدت کهولت سن ده دوازده دفعه ای بره تو روده سایر ماشینا

رادیو هعی دل بهم زن یادمون بیاره صبحمووون بخیر باشه

مامان خانوم مثه همیشه گوشیش خاموش باشه


این تبلیغ جدید بیسکوئیت الفبای گرجی هم عیشت رو تکمیل کنه

دختر بچه با ماکزیمم درجه ننری بگه

بییییسکوئیییت الفبا ئیه گررررررجی


و من سه دیقه وقت دارم

که پسیان باشم و هنوز تو چمرانم 

و نکته دلخراش اینه که هنوز نمی دونم بابت این مسیر راه شیری

چقدر باید کرایه بدم  


خب اعتراف می کنم

باید زودتر راه بیافتم



هزار باز گفتم 

هر دوره و خاطره ای آهنگ خودشو داره  


اون دریاچه تو جاده ی آشنای تو

اون تک درخته که دامنش توی آب بود


آب از خوشگلی به سبز می زد


دو تا سنگ پرت کردیم تو آب

سنگ تو توی آب گفت قلپی

اما سنگ من اصلا به آب نرسید


یادمه صدای داریوشو


شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس  یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه 


زمین دور 

تو میگرده زمان دست تو افتاده


تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی. 


فشار شش ماهه دوم سال یک جوری برام طاقت فرسا بود

ماراتنی بود که نخواستم بی خیال خط پایانش بشم 

بحران عاطفی که وخیم کرده بود حالمو اما نیشگون از لپ گیران خودمو سر زنده نگه داشتم


مهاجرت از همدان به تهران و هندل تقریبا شبیه یک مرد

که جای خالی آدم هایی که به حال خودش گذاشتنش رو حس نکنه


تا ته خالی شدن از نظر مالی برای اینکه چیزی کم نباشه 

دل به دل مرتضا دادم و خب هزار جور طرح سوال و جواب و گریز از واقعیت بخاطر اینکه عجیب ترس تو وجودم رخنه کرده 

و آخرش خیلی شیک بدون اینکه بفهمیم 

سر از قلب ام در اوردیم


کار کردن و از رومه گیر آوردن یک هفته بعد اسباب کشی و تقریبا اکثر روزا ده ساعت اسما منشی بودم و رسما

از آبدارچی تا رئیس مدام تغییر درجه داشتم


دانشگاهی که نشد برم و از دخل و خرجش یکم ترسیدم و جار و جنجال با مامان که الان وقتش نیست


مشکوک بودن بابا و تهران همدان رفتن و اضطراب و حال بد مامان و هستی و احساس مسئولیت

و توی تمام این برهه ها

خودمم یک گروه روانشناسی شرکت کردم 

و کلی حقیقت و فکر و حس از اون لایه های زیرین وجودم از بچگی اومد بالا

یکجورایی شخم زدن فکر و حس و جسمت 

تا حدی که دو هفته بدجور مریض شدم 


کمک به هستی تو پروژه ش تا جایی که بشه 

و اسباب کشی محل کارم و دور تر شدن مسیر 


و آخر شب ها وجودم وز وز می کرد 

سه هفته آخر سال 

یکجورایی دکمه آف رو گفتم بزنم

چند روزه دل دادم به دلم


بحران اقتصادی حل نشده رو فراموش کردم و پیه این ماه کم پولی رو به تنم زدم و یکم بیشتر می خوابم

و

بیرون می زنم 

و

می نویسم و می خونم 


و یکجورایی در حال رفرش کردن خودمم واسه شش ماه اول سال جدید

که خب قطعا خواب هایی می بینه برای همه

که ااما همه ش خوب نیست 

اما عادت می کنیم به گذر از زمان 

مته به خشخاش نذاشتن 


روزای آخر سال تموم زورمو زدم

برای کارای پزشکی بابا

کارای تحصیلی هستی

و برای مامان به چلوندن تلویزیون و لباس شویی و جارو برقی رو خریدیم


مامان و هستی عصر میرن 

تو بستن ساک

خرید لباس نو 

گرفتن بلیط لحظه آخری کمکشون کردم 


مرتضا رو چند روز سیر دیدم 

و کلی خاطره ساختیم

از کافه ژس عزیزم تا ایرانشهر و نمایشنامه خوندن دو تایی

تا بزور کشوندنش تا چهار راه ولیعصر و زل زدن به کتاب های زیر خاکی انقلاب و باقالی خوردن تا حد ترکیدن و مسخره بازی های متداول خودم 


حالا دراز کشیدم رو تخت

بعد ناهار یکسر باید برم مطب 

و شب خاله رو راضی کردم که با تنهایی مشکلی ندارم 


حس مامانی رو دارم 

که دم عید 

بچه هاشو سر و سامون داده

خونه ش رو تمیز کرده

هرچی قسط و قرض و وام و قبض هم بوده داده

کادو ها و عیدی ها رو خریده 


و حالا با قلب مطمئن به لحظه

می خواد دو سه روزی کاملا به حال خودش رها باشه 

و دوباره  

مثل یشمی تو پارکینگمون

برای سال جدید استارت بخوره.


روزای آخر اسفند 

حتی پارسال که مامان بستری بود 

حتی امسال که بابا خوشحال نیست

و هستی مضطربه 

و من و مرتضا هم بروی خودمون نمیاریم 

اما حسابی خسته ایم


بوی رویا میده 

بوی یک رویا که مزه ش مثل مارشمالو میمونه

نمی دونی

شیرینه

وانیلیه

بی مزه ست 

چیه

حتی وقتی می خوری حس خاصی نداری

اما بعدش بازم دلت می خواد


دو نفر تو نگاه من به موسیقی خیلی نقش داشتن

البته از نوع سنتی‌ 


یکی آقای حبیبیان و یکی یغما که تا بحال نه دیدمش نه شناختی دارم

فقط با یک موزیک های ملوی مقبول من 

کارای استاد شجریان رو تلفیق کرد 


یعنی یک میوه خیلی رسیده و خوشمزه رو برای کسی مثل من شست و گذاشت توی یک ظرف خوشگل 


خلاصه غذای روح ما هم اینروزا این‌است.


خواهم که بر رویت 

هر دم زنم بوسه.  


ترسم که مجنون کند بسی

حال هرکسی

چشم نرگست

جانانه جانانه . 

مستانه مستانه. 



مسخره است بعد گذر این همه وقت

من شبا کابوس میبینم که نمی دونم 

چه درس هایی مونده و چه درسهایی رو پاس کردم 

و توی خواب هم باز به آقای حقی مهربون که تو آموزش بود

پناه می برم

و اون میگه مدار 2 رو پاس شدی

اما مدار 1 رو بیا امتحان بده


و من اکثر شبا مجبورم یک مدار ac پر پیچ و تاب رو حل که نه

اما از سرم باز کنم

صبحا که بلند میشم

در حالیکه هنوز اضطراب دارم

یادم میافته که منو پرستو با هم پایان نامه مونو با میرزا بیگی

20 شدیم. 


و بعد یاد بقیه جزئیات خوابم می‌افتم 

یاد اینکه هنوز توی خواب منو پرستو فکر می کنیم 

که تا ابد شب و روزی نیست که از حال من بی خبر باشیم 


یاد اینکه چقدر خوش خیال بودیم که فکر می کردیم بعد از لیسانس

و یدک کشیدن اسم مهندس چه درهایی به رومون باز نشه 


و به این فکر می کنم که هر زمانی درخور شرایط و سنت و موقعیتت

خوش بختی ها و معضلات مقطعیت 

فکر می کنی آخرش همینه 

این  دیگه آخرین درجه است 


اما خیلی نمی گذره که دنیا ثابت می کنه 

اون لحظه ای که نه دمی باشه و بازدمی آخرشه

تا قبل اون 

شاید هنوز آخرین درجه از غم یا شادی

در انتظار ما باشه 


و ما هم هعی بگیم دیگه نمی تونم و باز بتونیم . 


یا تخم مرغا خنگ شدن یا جوهر خوراکی های رنگی بی بخار

از صبح تخم مرغا رنگ نمیگیره

یکم دمقم 

نمی دونم چرا

شایدم اگه بخوام تحلیل کنم بدونم چرا

اما حوصله ندارم


باید قبل شروع کار 

شده یکروزه خودمو به دریا برسونم 

نه هر دریایی

انزلی فقط

دو ساله و خیلی دلتنگ ام


صدای قل قل تخم مرغ آب پز تو آب جوش میاد

اگه برسم 

عصر خودمو تا میدون می رسونم

آخرین نفسای شب عید

از فردا همه چی دوباره ساکت میشه 


امیدوارم تخم مرغم ترک نخوره باز


خوابم میاد. 


این آهنگ رو همیشه گوش نمی دم

دقیقا مختص 17 تا سالگیم بوده و الانم با همون عزت و احترام گوشش میدم 


خاصیت زندگی تو تهران شاید این بوده که نشستن بیخودی کلافه م می کنه. 


دو روزه که توی شهر ول میشم قشنگ 

نمی دونم 

یک دردی میاد 

مثل در آمپول عضلانی اولش سفت میشم و مقاومت می کنم

بعد می گذرم 


میرم پیش آقای حبیبیان 

نه هفت سین چیده

نه خاک پاکت کادوها و زمین رو گرفته

نه حوصله داره 

حتی صدای آهنگم تو سیزده خونه نیست 

مانتوی گل و گشادمو در میارم 

میرم تو همون اشپزخونه 

که دوسال صدای هر و کر من و آیدا و مهناز و گلشید و گاها سمانه میومد 

حتی عسل طلا هم دیگه شبا نمیاد اونجا 

چون ما نیستیم که باهاش یک پازل رو هزار بار بچینیم 

فکر می کنم و می سابم و آت و آشغالهای زیادی رو دور میریزم

وایتکس

تی 

آب و جارو 

دوباره همون پتو مسافرتی کرم قهوه ای که هم زیر آن آزمون بود 

هم اگه من از بارون خیس میشدم آقای حبیبیان می انداخت روی دوشم 

می اندازیم

و ناهار می خوریم

و از همون فلاسک عیدی اونسال چایی می خوریم

هرجای فروشگاه 

یک ادمه

یک لبخند

یک حس

یک خاطره 

که با خودم مرور می کنم 

انگار اومدم خاک رو از خاطراتم  بتم باهاشون روبرو شم و

دوسشون داشته باشم و بذارم همونجا بمونن

آقای حبیبیان میگه هنوز بعضی ها میان سراغتو میگیرن

ذوق می کنم

خوشاینده خب هنوز تو یاد آدما باشی  

دنیا عوض شده 

مهناز نیست

آیدا درگیر زندگیشه

من اینجا نیومدم 

آقای حبیبیان هم حوصله رفیق تازه نداره

دلم می سوزه که مسواک پیش کفشه

برس و ادکلنش زیر یخچال مربعی سامسونگ گیر افتاده 

دلم می سوزه که مداد تو ظرف نمکه

دلم می سوزه که کتاب قفسه کودک خاکش بیشتره چون من همیشه اونورا می پلکیدم 


زن بدون مرد

و

مرد بدون زن 

چه موجود خسته و تباه و عجیبی میشه

جایی که زن هست کم ترین داشته ها هم یک رنگ و رویی داره

و جایی که مرد هست یک قدرت و امنیت 


چقدر دلم می خواد آقای حبیبیان ازدواج کنه. 


با محلول مخصوص چرم به جون مبلای نارنجی میافتم

خیلی چرکند

ده درصد بهتر میشن 

خیلی جاها پر خاکه

سی دی ها

فیلم تئاترا


مامان بابا میان دنبالم

با یک جعبه شیرینی و چند تا آت و آشغال یک آتیش درست می کنیم. 


بابا روزت مبارک


من خوشحالم 

با اینکه سال سختی داشتم 

با اینکه امسال طبق گفته همه تند تر شدم و برون ریز تر و هرچی

خوشحالم که زورمو زدم

که عزیزم رو خوشحال کنم

خوشحالم که چهارشنبه سوری امسال روزی نبود که با التماس مامانو مرخص کرده باشم

رنگش زرد باشه 

مدام بخواد بخوره زمینو و مدام گریه کنه 

خوشحالم که با همه زورم براشون هرچی تو دلشون بود خریدم 

ناراحتم که هستی خوشحال نیست 

خوشحالم که دل آقای حبیبیان شاد شد

ناراحتم که دوستی ها همیشه یک شکل نمی مونن

ناراحتم که دست مردم تنگه 

خوشحالم که راحت تر کنار میام 

و

خوشحالم که دوستم داری مرتضا . 


چراغا رو خاموش می کنم 

فردا فقط باید تخم مرغارو رنگ بزنم 


آخر اسفند

سال نود و هفت.  


اونشب که جشن لوح سپید بود 

آنقدر رو پام وایساده بودم که مدام از درد بغضمو قورت می دادم 

دکتر . که مثلا خیلی کله گنده ست رفته بود رو منبر

گیر داده بود به شاملو 

چقدر می کوبید 

و همه م چون پروفسور فلانیه سکوت 

من که طرف حساب نبودم 

اما یکهو صداهای همه دکلمه هاش پیچید تو سرم

آه، زمین تنها مانده! زمین رها شده با تنهایی ِ خویش!
انسان زیر لب گفت: - تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی یی می خواست.


صدای شاملو چیزی بود

و شعرهاش که این سال ها توی تمام بی راهی ها 

قرین با روحم بود


دردم رو فراموش کرده بودم و دلم می خواست

شب برسه 

بخزم زیر پتو و شاملو بخونه و بگه و روشن کنه شب تاریک رو


آقای شاملو

خوش به حال تو

به حال ٱیدا

به حال تمام کلمات 

که به رقص قلم با تو دل داده اند 


آقای شاملو 

نمی‌شود عاشق شما نبود  


حالا هم این چند روز

ساکت تر از قبل

گاها اشپزی

گاها کتاب


اما حوصله تلویزیون رو ندارم

6 ماه ندیدنش

حسابی بهم فهموند جز مزخرف ترین اختراعاته

بعد درست کردن پست ها و فرستادنشون به خانم رحمت و افسانه


سال های قبل تلفن هم زیاد نقش داشت

فهمیدم این هم اختراع مزخرف دیگری‌ست 


می شنوم 

و پلک های سنگین مرا به خواب می برد 


اگر به دیدارم آمدی ای مهربان

اینبار

پک کامل دکلمه های شاملو را بیاور

تا از دریچه آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم . 




.

بش میگم دکتر، اگه هیشکی نیاد ملاقاتمون چی؟ 

نیگا میکنه از بالای عینک میگه میاد. میگم کِی پس؟ گرم شد هوا، آدم برفیمون آب شد، بادبادک قرمزه بندش پاره شد رفت گیر کرد لای برگای کاج بلنده اون ته آسایشگاه. کِی میاد؟ کی میاد؟ نکنه نیاد؟ میگه کی؟ میگم همونی که وقتی میخنده چشماشم میخنده، دستاش بوی نعنا میده، اسممون رو صدا میکنه میم میذاره آخرش.

کفری نمیشه، آرومه. نیگا میکنه از بالای عینک میگه بیاد قول میدی قرصاتو بخوری؟ قول میدی نری لب پشت بوم وایسی؟ میگم قول میدم ولی دکتر من گنجیشکم آخه، باس برم وایسم لب پشت بوم پرواز یادم نره. اگه یادم بره چطوری یه روز بعد اذان صبح پر بکشم برم قایم بشم گوشه اتاقش که منو پیدا کنه ذوق کنه؟ اگه نخندونمش چی؟ اگه ما رو نخواد چی؟ دکتر نکنه یادش رفته باشه ما رو؟ نکنه نیاد؟ نکنه ملاقاتی نداشته باشیم هی پیر بشیم. نیگا، سفیدامون زیادتر شده از سیاهامون، موهامو میگم. دکتر مگه نگفتی عید میاد؟ عید شد، نیومد که. عید اما اون روزیه که بیاد. بیاد نگامون کنه بگه دیوونه، خوبی؟ خوب بشیم از پرسیدنش، از صداش، از ریخت ماهش وقتی حوصله نداره ولی به رومون نمیاره. 

دکتر عینکشو ورمیداره، تلفن میگیره دستش شماره پرستاری رو میگیره. اون ور خط خانم پرستار بداخلاقه است حتمن، با اون دستای سفتش. زن مگه دستش سفت میشه آخه؟ کو دستای نرمت دلبر؟ دکتر صداش غم داره، دلش سوخته برام، دیوونس. میگه بیاین ببرینش، حالش خوب نیست. 

چند دقیقه دیگه میان می برنم. باز از نو. میان می برنم، سرمو برق میذارن، قرصامو دوبرابر میکنن، دستامو می بندن به تخت که موهامو نکنم دونه دونه. هواخوریمو قطع میکنه دکتر، میگه آفتاب براش خوب نیست. میان منو می برن میندازن گوشه اتاق سفید، اونجا که پنجره نداره و همه چیش سفیده و آدم همش خوابش میاد. 

میان می برنم، اما من که نمیرم باهاشون. بدنمو میدم ببرن، خودم گنجیشک میشم، پامیشم میام می شینم رو شاخه درخت، جلوی پنجره اتاقت. اونقد می شینم که دلت یه روز گنجیشک بخواد، نگام کنی، دستتو دراز کنی. بیام از پنجره تو، بشینم کف دستت، دستتو ببندی رو من، گرمای دستت یخ قلبمو آب کنه، بمیرم از خوشی، دردا تموم بشن، تاریکی تموم بشه.

این همه برات مُردَم از غصه، یه بارم صدامون کن بذار از خوشی بمیریم. نکنه نیای؟ نکنه نخوای؟ نکنه دلمون یخ زده بمونه خجالت بکشیم از بچه های آسایشگاه؟ به همه گفتم میای، منو می بری. بیا، رسواترمون نکن باهار عیدی داد، عیدت مبارک.

#حمیدسلیمی

#اتاق_سرد_آبی 



روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو 
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو 
تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته تازیانه کن


ماهی عاشق آبه 

بی قرار تر از ماهی ندیدم 

تموم وجودش حتی از ترس دوری از عشقش 

وقتی توی دریام هست تاپ تاپ می کنه 


اما بی ادبیه 

دریا به تخمشم نیست 

که داره پل پل می زنه 

هعی جا خالی میده 

موج می زنه 

بازی در میاره 


ماهی ام که دیوونه 

تو پل پل زدناش 

میافته تو خشکی 


دیگه تموم میشه 

1جست

2 جست

3 تا 

و خلاص


حالا دریا رود. رودخونه . جوب. تنگ آب و یک لیوان 

فرقی نمی کنه 


ماهیه مرده. 

تمیز و کامل . 


فایده نداره . 



گذشت روزای بدمو بهترش اومد هرکی بد بود باهام‌ سرش اومد دوتا بال در آوردم از خوشی از این سر تا اون سر شونم پرواز میکنم آزادو خوش هر یه ترس رو صد بار بکش رسیدم به چیزایی که سخت بود یه روزی واسم باورشونم گفتم سلام خانم بیخیال نگو فردا چی میشه دیگه بسه خانم نگو تکلیفه دردا چی میشه گفتم سلام خانم دیگه برام قانون من بعد قانون جنگه ولی برنده اونه که‌ میتونه خون سرد و آروم بجنگه

شب ها و روزهای زیادی 

بین زمین و هوا

تو دنیای خودم بودم 

خیلی تو دنیای خودم بودم 


عاشق نبودم 

یعنی بودم 

پر هامو در آورده بودم

بال زده بودم

اما تو یک گوشه نشسته بودم 


شکسته بود 

اما من به زخمام افتخار می کردم 

آدم‌ معمولی بودم


دکور اتاق صورتیمو تغییر می دادم

عکس می زدم به در و دیوارش


یک کنج درست کرده بودم

با چهرازی

با شب های روشن

با صدای شاملو


از دنیا جدا میشدم از ادما

از خودم از همه چی


پرستو رفته بود 

جاش پیدا بود

ارومیه و تهران و هرجا می رفتم

نمی شد

نمی تونستم بمونم

نمی تونستم نرم. 


فکر کردم دیگه کسی تو دلم نمیشینه

چون دلم احتیاجی نداشت بگرده

انتظار بکشه

پیدا کنه. 


یک روز صبح بیدار شدم 

گفتم بسه 

کلی وقته دلبری نکردی

خیال 


بیا شب های روشن باش

بیا شب یلدا باش

بیا چهرازی باش


بیا بلند شو 


و بعدش اتفاقا افتادن

من از عشق بیشتر دفاع کردم 

بیشتر از چارچوبام گذشتم 

بیشتر فکر کردم خوشبختی سهم  همه ماست 


گفتم سخت نگیر

نگرفتم 

الان که اسم سیل میاد 

انگاری می فهمم یعنی چی 

یعنی تو نشستی 

بعد یکهو کنده میشی

بلند میشی

دیگه یادت نمیاد از کجا کنده شدی

فقط دنبال دست آویزی هستی که هرجایی نری


این هرجایی نرفتنه

هر کاری نکردنه

هر جوری نبودنه


شاید نجاتت بده غرق نشی

اما من غرق شدم. 


نه کسی رد نبود

بد نکرده بود

بد نمی کرد


اما همیشه باید بدونی چیا زجرت میدن 

چیا باعث میشن دلت بخواد نباشی

چیا کمکت می کنن هرجا نری. 

عشق مثه باده

مثه سیله

یک آنه

یکهو میگی خودشه

و اون لحظه قلبت تاپ تاپ می کنه


میری که بری و دست و پا نمی زنی

اما تو حتی اگه غرقم بشی

جنازتو آب به جایی می رسونی

اگرم زنده باشی

نگاه می کنی

با خودت میگی

من کی ام

این‌جا کجاست

این جا چه خبره 

قراره چی بشه 

یکم سفیر سرگردون میشی

بعد 

اگه نتونی برای خودت هدف گرم و روشنی پیدا کنی

دوباره به دریا می زنی

شاید رسیدی به نقطه ای که بودی


اما موج مسیر تورو حفظ نیست

اون لحظه احساس می کنی جا زدی

خیال می کنی ایراد داری

خیال می کنی سبک شدی

خیال می کنی خالی شدی

خیال می کنی هیچ چه کلمه ترسناکی. 


روزا شلوغ 

شب ها شلوغ 

و تو راه میری و سکوت میپیچه به تنت

گمی

گیجی

کم داری انگار

تاریکیه

تشنگیه 


اینه که دوباره شل میشی

دندونات بیشتر رو هم فشار میارن

پتو رو خیلی دوست داری

و خواب رو

دلتنگی پیچک میشه گل میده تو قلبت

گل اشک رو چشات


نه می خوای

نه می تونی

نشونش بدی. 


دلت برای همه تنگه و برای هیچ کس تنگ نیست . 


دلت میخواد همه جا باشی و هیچ جا نباشی


دلت مرگ شیرین میخواد. 


غیر از اینه؟ 


 پروانه ی مسین

 آیینه وار! برپا نشسته بود در پهنه ی لجن!

 و هر دو روی آن خط بود

 خطی به سوی پوچ، خطی به مرز هیچ

 

از هم گریختیم

 بر خط سرنوشت

 خونابه ریختیم.


نصرت رحمانی. 


✅ چرا در جلسات و مهمانی های عمومی و خصوصی حرف مفت» زیاد می زنیم ؟ 


✍️ مصطفی ملکیان


1️⃣ در دوران مدرن سخن گفتن علامت برتری است 


نخست اینکه در تمدن مدرن سخن گفتن، علامت برتری است. یکی از ویژگی‌های ماهوی فرهنگی مدرنیته این است که برای سخن ارزش قائل است، نه برای سکوت. بنابراین مدرنیته بی‌معنایی (non sense) را رواج داده است، زیرا برای نفس سخن گفتن ارزش قائل است. در حالی سکوت یکی از ویژگی‌های فرزانگان در دوران گذشته بود. 


2️⃣دموکراسی باعث رواج حرف مفت می شود


دومین عامل اجتماعی دموکراسی است. در دموکراسی از شهروندان خواسته می‌شود که در مسائل مختلف اظهارنظر کنند و این سبب رواج حرف مفت‌گویی می‌شود. البته دموکراسی به ضرورت عملی چاره‌ای جز رجوع به نظر همگان ندارد و به لحاظ حقوقی برای همه حق سخن قائل است، اما این بدان معنا نیست که افراد به لحاظ اخلاقی نیز می‌توانند راجع به هر چیز حرف بزنند. در حالی که باید میان حقوق و اخلاق تمایز گذاشت.


3️⃣وجود نداشتن حکمت به من چه»

سومین عامل اجتماعی این است که در مدرنیته حکمت به من چه» وجود ندارد. در مقام علم، جواب هر سوالی را دانستن به درد نمی‌خورد. حکمت به من چه» فرزانگان باستان می‌گوید سوالاتی را باید پرسید که وضع انسان قبل از طرح آنها در ذهن با بعد از طرح آنها فرق کند. در مدرنیته به نام کنجکاوی علمی هر پرسیدنی مستحسن شمرده می‌شود. هایدگر در هستی و زمان» در این زمینه بهترین نکته را خاطرنشان می‌شود و می‌گوید زمانی که کسی کنجکاوی بی‌ارزش داشته باشد، مخاطب یاوه‌گویی بی‌ارزش می‌کند و مخاطب و گوینده هر دو سرگشته می‌شوند. او می‌گفت باید اولین مرحله یعنی کنجکاوی بی‌جا را متوقف کرد وگرنه دو پدید بعدی یعنی یاوه گویی بی‌ارزش و سرگشتگی نیز رخ می‌دهد. هیچ تحلیلگری به خوبی هایدگر این پدیده را تحلیل نکرده است.


4️⃣سیطره کمیت بر کیفیت 

چهارمین پدیده اجتماعی که سبب رواج یاوه‌گویی می‌شود، سیطره کمیت بر کیفیت در دوران ما است. در چنین روزگاری افراد به جای حرف درست (توجه به کیفیت)، زیاد حرف می‌زنند (توجه به کمیت) . قرآن می‌گوید: لیبْلُوکُمْ أیُّکُمْ أحْسنُ عملًا» (سوره ملک، آیه ٢) یعنی خدا می‌آزماید که کدام کار بهتر می‌کنید، نه اینکه کدام یک کار بیشتری می‌کند یعنی نگفته استایکم اکثر عملا» یعنی قرآن برای کیفیت عمل ارزش قائل است نه کمیت آن.


5️⃣تقدم آداب معاشرت بر اخلاق


پنجمین عامل اجتماعی رواج حرف مفت، تقدم اتیکت (آداب معاشرت) بر اتیکس (ethics، اخلاق) است. میان آداب معاشرت و اخلاق تمایز هست و هر دو ضرورت دارد. اما هنگام تعارض این دو باید اخلاق را بر آداب معاشرت ترجیح داد. متاسفانه امروز آداب معاشرت بر اخلاق تقدم یافته و به همین خاطر افراد برای رعایت ادب و احترام، به حرف مفت گوش می‌کنند.


☘️سخنرانی در معرفی از کتاب در باب حرف مفت هری فرانکفورت 




برادران همسایمون رو خیلی دوست دارم 

این 9 سال پر از امنیت بودن همیشه

مهربون 

برادر کوچیکه که ازدواج کرد 

اومد واحد بالای ما

برادر بزرگه که حدود 60 سالشه تنها واحد دو مونده


من هر سال با اشتیاق میرم خونشون 

خونه ی خیلی از آشناهای جدی تر نمی رم

اما اینارو یک‌جور دیگه دوست دارم


امسال پرهام به جمع دو نفره ی واحد بالا اضافه شده

که تو بغلم نشست

و مثل فرشته ها می خندید

و عروسک گربشو بیشتر از سگش دوست داشت

و من هعی زور می زدم که به هاپو هم اهمیت بده

اما مثل مرتضا چشمش دنبال گربه بود . 


خونه برادر بزرگه رفتیم 

خب ازدواج نکرده

و من همیشه غصه می خورم که تنهاست

خودمم میگم به تو چه 

اما خب تازگیا مثه این خانوم جلسه ای ها

پیش هر مجردی میشینم 

میگم تنهایی مال خداست و خودم خنده م میگیره


اما واقعا با تموم سختی ها

بالا پایین ها

دلم می خواد خواهرم

دختر عمه هام 

شقایق

پوریا 

آقای حبیبیان

همسایمون

زهره خانوووم

اووووه چه لیستی دارم

خلاصه تنهایی بده


با این که خیلی تعارف داریم باهاشون

بلند شدم 

دیدم بنده خدا تنهایی دستو پاشو گم کرده

هرچی رو میز بود 

تعارف کردم به مامان و بابا و تو بشقاب خودمم گذاشتم

بابا اینام هم دیدن کار بدی نیست هم متعجب نگام می کردن

بخصوص ازینکه تو بشقاب خودم هم میذاشتم


و این باعث شد احمد آقای مهربون 

زودتر بشینه 

و از دریای گسترده سوادش در حوزه علوم عمرانی و راه سازی

کلی حرف های جالب بزنه


4 تا سفید عصر جدید رو به خودم دادم


این کار عجیب من کار خوبی بود. 



کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشین مرا به منظره رویش
من سبز میشوم.
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عشق من بیار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا.


تو خواب های پراکنده من 

بیشتر شب ها یک تعقیب و گریز عاشقانه هست 

عجیبه برام 

انگار کسی مدام بخواد چیزیو بگه و حتی تو عالم خواب هم نگه

و تمام مدت خواب مشغول یک زورآزمایی احساسی باشم

هرشب و هرشب و هرشب

گرچه که پنج صبح خوابیدن دیگه شب نیست 

فقط بیشتر صبحا که بیدار میشم

سوال دارم

نمی دونم چی شده و بازهم سوال دارم

ولی حتی یک تصویر واضح یادم نمیاد 

فقط انگاری 

هرچیزی توی خواب من ممنوعه است . 

انگار گذشته ای داره 

خلاصه گره می خورم 


صبح که بیدار شدم

لب هام داغ بود از بوسه ای که نمی دونم 

کی و کجا از تاریخ بی تاریخ خوابم

یادگار گذاشته بود

بیدار که شدم


فقط تو فکر این بودم 

که منم بوسیدمش یا نه؟


نصف دیگه ماهی دودی مامانو براش پاک میکنم

آنقدر شوره که بوی شوریش میاد

هوا یکم صاف شده

پنج شنبه ظهر بر میگردم به شهر آشوب

با لوندی های خاص خودش

اما بازم دلم می مونه

پیش گل های گوشه ی هال

پیش عینک پیر چشمی بابا و خیره شدن به تبلتش که سایزشو حسابی براش درست کردم

حتی پیش بی حوصلگی های هستی

پیش ابرای پنبه ای سمت کوه 

پیش کوهای پر برف

پیش پتو گلبافت نرم و خوابیدن چهار تایی و سه تاییمون تو هال و عصر جدید دیدن 


پیش غذا درست  کردن واسه چهارتامون 

واسه گوله شدن گوشه هال و کتاب خوندن

داستان کوفته قلقلیمو 

کانال همشهری داستان گذاشت 

نه که چاپ بخواد بشه 

شایدم شد 

اما آقا مهربونه کمکم کرد . 

تشویقم کرد. 


ما با این زبونمون چه مرزهایی رو که می تونیم جابجا کنیم . 


خوابم میاد

گم شدم تو دستگاه سه گاه 

و صدای سپیده رئیس سادات

خوابم نمیاد  ها

گیجم. 


سیزده به درتون پر شادی

چه با تنهایی

چه توی جمع

چه بیرون 

و چه توی خلوت 


هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی



با تمام تلاشم و توانم که برای روشنگری راهم گذاشتم

به شدت احساس خستگی می کنم

این اصلا به این معنا نیست

که دلم خواب و استراحت و تفریح بخواد 


اما ازینکه هیچی دیگه اون جیرینگ جیرینگ قلبمو در نمیاره متعجبم


اگه روی پیوستار ببرم حالم رو

نه نقطه ی صد دارم نه صفر 

همون روی 40 تا 60 وسط در نوسانم

روبه امنیت و خوشحالی 60 و ضعفه و خشمه و بری نه هم حتی چهل


اینی که چیزی تم نمیده ترسناک‌تر کرده

از نگاه خیلی ها که این مدت بعد 6 ماه منو دیدن 

بهترم 

راحت ترم

رها ترم

اما من گاها فکر می کنم و شاید ترسناک‌تر 

نگاهم کلا به مقوله مرگ

زندگی

کش و واکنش ها عوض شده


یک جاهایی در حد میلی ثانیه میرم سمت هدیه ی سابق

مثل همون شب که عصر جدید اون پسره ادای کسی رو درآورد که لکنت داشت 


یک ثانیه اون انقلاب از جنس خودم سراغم اومد اشکه حلقه زده بود

اما گفتم

هدیه شکل بمون

خودتو حفظ کن

بعد که دیدم پسره فیلم بازی کرده هم

حس رکب خوردگی باهام بود


قدیما مامان می گفت من حق دارم ناراحت باشم

می گفتم نه مامان

اینجوری میشه اونجوری میشه

الان میگم آره مامان حق داری ناراحت باشی


همه حق داریم راحت باشیم. 


اما این سر شدگیه

این مسخ شدنه

این سکوته


برام تازه هست

اما هدیه نیست

و من نمی دونم چمه



هر آدمی بالاخره یه روزی به چیزی یا کسی که ترک کرده، برمیگرده !

نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،

نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش

یا اینکه دوباره باهاش باشه،

نه .

اشک‌هایی هست که باید ریخته بشه،

ممکنه چند روز بعد .

ممکنه سال‌ها بعد .

ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش .  




- راه هایی که بر زمین میکشیم، تراشی ست بر زمین.

و ما راه های دیگر در خود داریم.

راهی از اندوه.

راهی از شادمانی.

 راهی از دوست داشتن.

راهی از اندیشیدن.

راهی از رستن.

و گاه، راهی که انزجار ماست.

 راهی که شکست آدمی ست.

راهی که به هیچ جا نمی رود. راه بی فرجام. چونان رودی به مرداب.

اما راه نیز اعتراف انسان است به آنچه از آن می گریزد و آنچه بدان رو میکند.

راه، زندگی ست.

راه، خودِ آدمی ست.

و آدمی راهی ست هرچند کوچک، روان بر صفحه بی کران هستی. گاه بی فرجام، گاه نیک فرجام !.


جاده ها- عباس کیارستمی


آدمیزاد تا بچه ست یا روحش همچنان در بزرگسالی هم ساده است

نه سادگی به معنای خنگی و نادانی

که نگاه بی زیر و رو کشی به معنای مستقل کلمات 

مدام می خواهد موازین اخلاقی و راستین اخلاقی را حتی توی ذهنش رعایت کند. 


از بچگی بابا حسابی یکجاهایی از امور مشترکین مخابرات گرفته 

تا بعدش که کارشناس شد تا روزهای پایگاه نوژه

تا صف گوشت و شیر و کوپن 

گاهی گله می کرد و از آدم هایی که بی ملاحظه بودند و تخطی بی حد و حصر را عادت خودشان کرده بودند و تا به هدف نمی رسیدند 

بی خیال نمی شدند با واژه داهاتی صدا می زد 

و من و مامان و هستی 

اوووه هعی ماجرا که چه فرقی می کند 

آدم‌ به آدم بودنش است که اعتبار دارد. 

و بابا می گفت شما نمی دانید . 


طی بیست و هشت سال آمد و شد به تهران 

به دلایل مختلف دیدیم اصطلاحا تهرانی های اصیل 

تعداد بسیاری از افرادی را که برای کار

زندگی یا امکانات حتی پزشکی و تحصیلی و هرچه و هرچه به تهران آمدند مدام شهرستانی صدا می زنند 


و بسیاری از همین تهرانی های درجه 1 دو آتیشه 

حالا که مدت هاست به خارج از ایران مهاجرت کرده اند 

خیلی جاها

شاید مجبور باشند از کلماتی 

مثل مسلمان بودن

یا ایرانی بودن 

یا مهاجر و پناهنده و هزاران لیبل دیگر در بروند

که نگاه ها سنگین تر نشود


خلاصه که می دانم آخرش آن رفقایی که اول توی مریخ

درختی می کارند و زمینی می خرند و بعدش خانه ای می‌سازند و شغلی دست و پا می کنند


به آن هایی که از ناف آمریکا یا فرانسه یا خلاصه هرجا که الان شاید مهد هرچیزی باشد آمده اند می گویند

هوووی زمینی 

چتهههه؟


من حالا منظور اکثریت را می فهمم

آدم‌ ها خیلی باید تمرین کنند

که کلا از هر محیط کوچک تری که وارد محیط بزرگتر می شوند

هاج و واج بشوند و از ترس یا حالا اضطراب یا حالا هرچیزی

بزنند صف آدمیت را بهم بریزند 

چون در خیالشان کسی هوایشان را ندارد

نباید به چهار تا بالا و پایین شدن رقم حقوق یا بالا پایین شدن 

محل زندگی 

ترمز ببرند و عبارت اصالت را زیر سوال ببرند 


همه ی ما با اندک پولی که داریم

یا انشالله فراوان اش می توانیم چهار تا کافه برویم

عکس نان تست را بگذاریم کنار سالاد رنگیمان 

یا موجود نفرت انگیزی مثل مستر تستر شویم که توی این اوضاع نابسامان جوری از دو لپی لمباندنش فیلم می گذارد که آدم آن لحظه 

از هرچه غذاست بیزار می شود 

می توانیم

از دو تا نصفی سفری که می رویم حالا به شمال و داخل و خارج

هعی استوری بگذاریم که ما ته لاکچریشیم

و 

آخر هفته هایمان خودمان را جایی بین تهران تا کرج 

چتر کنیم که بگوییم بله ما هم کردان را می رویم 


ما هم بلدیم عکس هامان را

خودمان 

و خلاصه هرچیزی را بزک کنیم که ماهیت اصلی بودنمان را پنهان کنیم 

اما نه به قیمت آنکه 

از باقی آدم ها دیوار گوشتی بسازیم


به خدا شما دو روز از ایران نرفته فارسی یادت نرود

شما دو روز به تهران رفته به شهرت آه و آه و پیف پیف نکنی

شما دو روز از روستا آمده به شهر نخواهی برای برگشتن به روستایت توی صد تا سوراخ قایم شوی 

قابل احترامی 


خلاصه 

حالا من برای خودم خوب معنی می کنم 

یا رب روا مدار که گدا معتبر شود


این عبارت ساخته شده برای افرادی که اول از همه خودشان را فراموش می کنند

و حتی به درختی که دم در خانه شان است به چشم موقعیت نگاه می کنند 

و عین غلطک از روی هر مفهومی رد می شوند 

تا نمی دانم کجا را بگیرند 

خلاصه عبارتا شاید از نظر خودشان معتبر میشوند

روستا و شهر و کشور و سیاره هم ندارد 

این‌جا تعریف واحدی داریم بی توضیح و شفاف به اسم اصالت. 



وقتی به قدر کافی به ماهیت سطحی افکار دیگران و کوته فکری‌شان و تعدد خطاهایشان پی ببریم به تدریج به آنچه در ذهنشان می‌گذرد بی‌‌اعتنا می‌شویم؛ زیرا زمین مملو از آدم هایی است که ارزش هم‌صحبتی ندارند. به نظرت واقعا عاقلانه است که ما نظرات چنین آدم‌هایی را جدی بگیریم؟ چرا اجازه دهیم که قضاوت هایشان تعیین کند که ما چگونه آدمی باشیم؟

آیا نوازنده از تشویق بلند حضار مسرور می‌شود اگر بداند همه ی مخاطبانش ناشنوا هستند؟

|اضطراب منزلت|آلن دوباتن

                                              



دستمو گذاشتم رو زانوم 

دیر رسیدنمون باعث شد صندلی 7و8 تی بی تی رو از دست دادیم

کوله رو از مامان قاپیدم و.گفتم بدو مامان


کسی و شاید تنها کسی که کنارش موندم28سال

مونده کنارم28سال

همشو 

تو هر وضعی

خودکشی

بیمارستان

فرار

دعوا

درس

عشق

زد و خورد


یک پسر جوون میگه بشینین یک و.دو

قاسم منصور و حسین

راننده های یکی دیگه اند

صاحب ماشین تا ماشین داشته  و حالا شده 9تا

منصور خیلی حرف می زنه

قاسم خوابش میاد 

منصور میگه باز زیاد خوردی ره

اونم به گیلکی بد و بیراه میگه

حسین فقط می خنده 

مدام چایی می خورن و دست منصور مدام به ضبطه

بی اغراق دل انگیز ترین اتوبوس زندگیمو سوار شدم

کنار مامان 

ماشین انزلی

کل کل های منصور و قاسم و حسین

منصور هربار می خواد چایی بخوره به منو و مامان میگه

چایی؟

میگم نه

میگه روزه ای

میگم  نه 


و سعی می کنم نیش بازم رو ببندم

نیاز نیست کاری کنم

ابی 

داریوش

چارتار


خب جاده بارونی

ابر بهار

جیر جیر شیشه پاک کن

قاسم میره می خوابه

تا انزلی منصور داره حسینو اذیت می کنه


من 

مامان

انزلی بازم باهم یکی میشه

اتاقمون رو که میگیریم

از کنار نرده های سفید پایین میریم

و دو ساعت میشینیم تو اسکله .

و من انقدر شل شدم

انقدر رها شدم

که چیزی یادم نمیاد

مثل مستا شل شل می خندم 

و مامانو می خندونم


دلم گرفته نیست 

بازه بازه

انگار هیچی نبوده توش

انگار من یک پر معلق ام تو مه اینجا


من وصیت کردم اگه مردم اگه سخت نبود اینجا خاکم کنن


من اینجا بی قرار نیستم .



راستش لحظه میسازم با مامان

اگه یکروز رفت از پیشم

تا برم پیشش به جرات میتونم بگم

برای خنده ش هرکاری کردم.




عشق اول رومئو، ژولیت نبود

روزالین بود

رومئو تو یه مهمونی روزالین رو دید و 

عاشقش شد

ولی عشقش یه طرفه بود و

 خیلی رنج میکشید

برایِ همین وقتی ژولیت رو دید عاشقش شد،

روزالین فراموش شد.

همه مردم دنیا رومئو و ژولیت رو میشناسن،

ولی کسی نمیدونه روزالین کی بود

روزالین عشق اولی بود که فراموش شد.

ولی تو بگو رومئو؛

چرا عشق اینقدر بی ارزشه؟

چرا اینقدر ساده عوض میشه؟




دیرم شده بود و کلافگی صبح مامان رو کلافگیم بی تاثیر نبود

راننده اسنپ سه بار اشتباه کرد

و به حرف منم گوش نمی داد

اما هول کرده بود

منم سرمو انداختم تو گوشیم 

گفتم نهایتا دیر میرسی دیگه

ازینکه بهار تا آخر شهریور مجبورم پیچش صبحگاهی دل و روده م رو تحمل کنم شکوه ای ندارم

اما آقای راننده دقیقا می رفت 1 میلیمتری ماشین جلویی و می کوبید رو ترمز

اگه مسیر طولانی تر بود قطعا بالا می‌آوردم 

وقتی رسیدم فقط چک چک از بینیم خون میومد 

که دلیلش هم چیزی جز حساسیت فصلی نیست

یک لحظه اومدم کلافه باشم

و همه زورم هم اون پنج تا ستاره خنده دار بود 

که مثلا چی

نون این بنده خدا که به زور ویز و یک ماشین افتاده تو کوچه خیابونای این آشفته بازار واسه دوزار ده شاهی آجر تر شه

پنج رو دادم

و یاد کتاب سیر عشق آلن دوباتن افتادم 

اونجاش که نوشته بود 

اگه ملاحظه ای رو که تو عشق دادن به بچه ها داشتیم

برای هم رعایت می کردیم

نتیجه خروجی رابط خیلی بهتر می شد

یک وقتا فکر کن 

مثل بچه ها

مشق و دوری مامان و گشنگی و نمره خراب املا 

به طرف مقابلت فشار آورده

اینقدر که کیفشو پرت کنه 

و بیافته گوشه تخت


درکش کن 

درک میشی

مگه ایراد از سطح شعور باشه 




ما سر کودکان داد می‌زنیم، آنها را تهدید می‌کنیم، آنها را نادیده می‌گیریم یا کتک می‌زنیم؛ چون می‌دانیم هرگز ما را ترک نمی‌کنند، چون توانایی شکایت کردن از ما را ندارند، چون در هر شرایطی دوستمان خواهند داشت، چون زورشان به ما نمی‌رسد و جز ما پناهی ندارند و این یعنی سوء استفاده از قدرت خود و بی پناهی آنها. چقدر ظالمانه است به ناتوان‌ترین و بی پناه‌ترین موجود زندگی خود که قرار است عزیزترین موجود زندگی ما باشد، آزار برسانیم چون قدرتش را داریم!


#رویا_نوری




شاید منم نظرم عوض شد

شاید وقتی درختای خشک زمستون تو بهار

تو محله ی پسیان 

جلو چشمم سبز شدن 

قد کشیدن و اون لونه پرنده روبروم کاملا مخفی شد

شاید وقتی سرم رو می‌گذارم روی میز 

و صدای گنجشکا گیجم می کنه و سرمست

شاید وقتی 

روزایی که شیفتت تموم میشه

جمع شدی رو صندلی و فرو رفتی تو نرقه ی با معرفت خسته

و دم در پی ات می گردم

شاید وقتی کل تایمی که من سر کارم 

این ورا می مونی تا 

با هم ناهار بخوریم

شاید هیجان الموت اومدن تو بهار و انزلی رفتن تو زمستونو

و جاده چالوس تو پاییز 


شاید آقا سیب زمینی فروشه تو راه درکه که حتی دکه هم نداره

شاید آقای سلطانی و خانومش تو ژس کافه

شاید ذوق موتور خریدنت

و کلاه کاسکت زرد رو برداشتن و سبز رو به تو دادن

شاید زیر و رو کردن صفحه ی یخچال رنگیای اسمگ

شاید ذوق حتی یکبار پیدا کردن و نشستن تو فورد موستانگ سبز که خیلی دوست داری


با چاشنی صدای پری زنگنه و فرامرز اصلانی و فرهاد وابی


شاید  دیدن استیکر و کلیپ و عکس بچه های نقلی پقلی و ریزه میزه

و توهم مادر شدنم 


شاید دودوتا چارتا کردنمون سر ماه و چه کنم چه کنم های خنده دار

شاید حتی همین پشه ها که هردومون به خونشون تشنه ایم

گیر آوردن روغن اسطوخودوس 

برای بعد نیش

شاید همین تابستون لهیده 

به ذوق خوردن بستنی برجی 

شاید همین ذوق داشته هامون که بیشتر از نداشته هامونه

منو راضی کنه به موندن 

به صبح از جا کندن

به زنده موندن

به هرچیزی که الان سخت توی این بی قراری ها لازمش دارم


حالا فدای سرمون که تو یکوقتایی ساکت تری

من بی قرار تر

تو میری تو فکر و من غصه فردا رو می خورم

فدا سرمون که فورد موستانگ سبز و خونه و وسایل خونه اسمگ هنوز تو کار نیست 


فدا سرمون که هرکی رسید به زد و تاخت و رفت


ما جون سختیم

شاید زنده موندیم و ساختیم

شایدم مردیم و نساختیم


چیزی که منو راضی کرده اینه که 

تو این خیال 

اونقدر دستم باز بوده

اونقدر باهات خوش بودم

اونقدر اذیتم نکردی


که بگم بیخیال 

هرچی میشه بشه


یک بارم دیدی اون نخودچی 

تو فورد سبز

یا گلخونه کوچولومون تو وی دبلیو ی مینی بوسیه

آبی به دنیا اومد


بعد ما دیدیدمش

که عین اون استیکر که می فرستی

با کل هیکل چسبیده به شیشه ماشین

و با شیطنت تمام 

زبون درازی کرده


خب نباید مرد براش؟


شاید دریا بیاد و آخرین خیالاتی بازی های زندگیمو ام بشوره

پاک کنه منو و ببره


شایدم قسمت ما از آسمون برسه . 


قلبم به گیرپاژ افتاده بود

از خط و نگاه و نوشته و عکس هر آدمی که گذشته ام رو بیادم میاره روحم درد می گیره


این ریشه فقدان لابد تو وجود اونها هم از جانب من کاشته شده


چیزی که مهمه اینه که بدونیم

خودمون تو جایگاه و وضعیت و موقعیتی که داشتیم

تلاش کردیم 


من تمام آدم ها تمام نشونه ها تمام دلایلی که راهی برای بازگشتن به هر گذشته ی پوسیده ای رو بده می بندم

بی نهایت خسته ام


بی نهایت باورام در هم شکسته و معوج شده


از صبح تا شب تو لوح _سپید

جملات انگیزشی

باورهای مثبت 

پست درست می کنم 

کانال ها و اینستا های سایکولوژیستی رو شخم می زنم 

اما آشوب دلم 

آروم نشده 


هر چیزی و هرکسی که زخمی

و درد دوا نشده ای را یادم می اندازه

با شدت تمام باید محو شد

با سرعت نور

با یک حس غیر قابل وصف

دردناک اما لازم


هر آدمی که رفته رفته 

خوش اومده

اما اینقدر گذاشتم دلم جولون بده که الان 

سفت و سخت دلم بخواد حتی روز قیامت هم یکسری آدم ها رو نبینم


باورم نمیشه

دستم برای چه آدم ها و خاطره هایی رو بلاک و دیلیت رفت 


زخمی ام

درد دندون

درد سر

درد روده

درد بی پولی 

درد بی قراری

درد بی تابی به کنار


اما ریشه ی دردای من تو گذشته است

اما

فقط اینجا به یادگار می مونه

چون چیزی نمونده به تولد 9 سالگیش

این‌جا می مونه از من

یادگار برای خودم 

از من

راه دور و درازم

و ضربه ها و زخم ها و خوشی ها و تجربه ها 


به مرتضا هنوزم میگم بیا دل بزنیم به دریا بریم تا تهش

به نظر من ته دنیا همین شکلیه که الانه

بهتر نمیشه اگه بدتر نشه

هنوز یکم تردید داره

اما خوب که نگاه می کنه 

می دونه 

وقت و کار این دنیا خیلی وقته تموم شده


حالا اگه رفتیم 

منم و اون

گرچه اون دوست داره آتیشش بزنن و بریزن پای گلدون تو الموت

و منم دلم می خواد انزلی خاکم کنم 

اما عیبی نداره


اما جدا 

کدوم مقصدی برای تموم شدن

از ته ته ته دریا بهتر


هر آدمی که نصایح دوزاری ببنده به نافم زودتر از خودم راهی میشه. والا 


-میدونی چیه ؟. هیچ کی منو دوس نداره . من میدونم چون نمیبینم همه از دست من میخوان فرار کنن !.


معلم مون میگه: خدا شما نابیناهارو بیشتر دوست داره، چون نمیبینید. 


ولی من گفتم: خانم ! اگه مارو دوست داشت چرا مارو نابینا کرد تا اونو نبینیم ؟!.


بعد گفت: خدا دیدنی نیست ولی همه جا هست میتونید اونو حس کنید. 


گفت: شما با دستاتون میبینید. 


حالا من همه جارو میگردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره. اون وقت بهش میگم، هرچی تو دلم هست !. 


بهش میگم.


رنگ خدا- مجید مجیدی


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

امروز ازون مرخصی های نچسب تو ذوق زن بود

راستش صبح به بیمارستان پیامبر زنگ زدم 

از شدت گریه و بی قراری نمی تونستم حرف بزنم 

در نهایت گوشی رو گذاشتم و خزیدم زیر پتو


چند بار خواستم بیرون برم 

دست و پام یاری م نکرد


مسکنا گیجم کرده اما خواب نه 

بعد بار هزارم رسیدن به این مطلب که دنیا عجب جای مزخرف و دوزاری ایه

مبهوت و مسکوت

عین بچه ای که از تاریکی می ترسه اما آنقدر تو تاریکی مونده که دیگه مسخ شده 

زل زدم به احوالم

به چشم ریز و درشت 

دارم فکر می کنم 

اگه اون خودکار قرمزه رو دوباره بگیرم دستم

بازم یکجوری خط می زنم که نتونم دیگه بخونم قبلش چی نوشته شده


گفتم مجال بدم 

چشام باز شه

درد سرم خوب شه

پاهام و دستام یاری م کنن


تا ببینم چه احمقانه 

نگاه کردم و نشستم به نظاره ی زنگار گرفتن زندگیم 


فخرالدینی گوش میدم

عکس بچه می بینم

شعر می خونم

تا یکمی جمع شم 


بعد ببینم 

واقعا 

چقدر دیگه ارزش داره ادامه دادن به این مسخرگی عالم



هنوز بارون میاد 

شمعای قلبی قلبی زرد رو چیدم 

کیکش

شمع سی سالگی

کادوهاش

تولد پرستو رو با تاخیر 

تو خلوت کوچیک خودم و مامان برگزار می کنیم

مقواهای آبی و طلایی هپی برزدی


امیدوارم یک کوچولو خوشحال شه . 


اما خودم 

نمی دونم چرا 

مثل تخم مرغی ام که از طبقه ی صدم یک برج 

بلند 

بدون هیچ مانعی اومده کف آسفالت 


من چرا بهارا خل میشم

تابستون رو می خوام رگ بزنم

پاییز رو ابرام 

و زمستون وحشی


چرا؟


خب اینجا جای ما نیست

من خیلی ساله میگم



هر ور ذهن یک زن یا لاقل بیشتر زن ها

از یک زمانی به بعد

یک تم مشابه میگیره

بعضی ها زیاد می جنگن باهاش

بعضیا گذاشتنش به حال خودش

بعضیا هم کاملا توش غرق شدن


همون زنی که عمدتا کار بیرون رو بیخیال شده

سر و. کله زدن با خلق الله بی اعصاب و بی چاک دهن


نشسته توس خونه ش

کیف می کنه از بهم قاطی کردن مواد خوراکی و ساختن طعم های خوشمزه یا متفاوت

کیک و دسر و غذا و اسموتی


گاها که سرش خلوت تر میشه 

چند تا کار دستی و هنری درست کردن 

چهار بار خراب کردن تا یک بار درست شدن 


کتاب خوندن و به دکور خونه رسیدن و ست زدن رنگا

تر و تمیز کردن خونه


و بعدش هم که خب سعی در بودن و شدن یک مادر تمام عیار  


اما اینا ازین ور خوشگله


ازون ور یه کسی هست که باید مثه تراکتور کار کنه

با آدم ها و جامعه سر و کله بزنه

یک جا و دوجا و سه جا کار کنه تا تو بتونی این امنیت رو داشته باشی


اصولا من این تفکر رو همینجا که می رسم رد می کنم


چون نمیشه یک نفر برای آینده ش رویا ببافه

و تو رویاش یکی دیگه یدک بکشه برآورده کردن ارزوهاشو


بهتره دو نفر 

تا شرایط بهتر نشده

کلا قید ازدواج رو بزنن

و قطعا بچه که تو این مکاره بازار 


جلو برن ببینن چی ندارن چی دارن 

خیلی اگه نشد 

کلا بپرن برن با هم 

غاری دشتی دمنی

وگرنه با شرایط فعلی نمیشه انتظار داشت یکی ترق ترق استخوانش صدا بده

که یکی دیگه با خیال راحت کیک کشمشی درست کنه  . 




.

بعد از تو در سایه‌‌ی هیچ‌ درختی‌ نخواهم‌ ماند

در ابهام‌ِ سبز جنگل‌ و در سرخی‌ گل‌ سرخ‌

کنار رودی‌ از خطوط‌ِ لوقا

چیزی‌ در من‌ تمام‌ خواهد شد

و تشویش‌ افتادن‌ چشمی‌ با مخمل

یا دریاچه‌ها با من‌ خواهد ماند

کیست‌ در بالکن‌ که‌ با تلخی‌ می‌گرید؟

و باران‌ هم‌ بند نمی‌آید

هر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌

که‌ از پوستم‌ تو دور می‌شوی‌


بیژن_نجدی



آخر ندانستم 

دوست داشته شدن زیبا بود

یا دوست داشتن زیباتر


فقط می دانم 

دیگر دوست نداشتن 

یا دوست داشته نشدن 

خیلی نازیبا می کرد دنیارا 


و هنوز گاهی از میان کوچه

صدای مردی می آید

که برایم می خواند . 


بگذار تا ببوسمت ای نوشتند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب


از بالای شهرک بوعلی 

پناه دنج این چند ماه زل زدم به غروب

غروب تهران 

شهر در حال فرار از دست آدم ها

غروب دلبره

تازه بارون قطع شده 

و ما کل راه تقریبا هیچی نگفتیم 

باز به مدل خودت ابروهاتو بالا می‌اندازی 

چروک میافته رو پیشونیت و چشمای تیره قهوه ایت ریز تر می‌شه

و میگی کمال همنشین روت اثر کرد

یکجورایی سکوت رو دوست داری اما می خوای بیشتر سهم سکوت مال خودش باشه 

دارم ازون بالا تایم لپس می گیرم مثلا 

که غروب شه تاریک شه و ته ته ابرا

چراغ خونه ها یکی یکی روشن شه 


اون آهنگه پس شعر سهراب 

و صدای احمدرضا روحمو قلقلک میده

قلقلکی نگات می کنم. 

بدون اینکه چیزی بگم 

میگی اسم آهنگ پائولاست 


تازه یادم میافته

پائولا

حکومت نظامی 

اون سوز آهنگ و متانتش

لبه های تیزش 


انقلاب. کودتا. چگوارا. کوبا . شیلی

ترسیم مقاومت

ظلم 

جیگر سوخته 


عشق تو به آمریکای لاتین 

به ماشین آمریکایی

به اور کت آمریکایی


گاهی وقتا دلم می خواد انگشتمو فرو کنم تو کتفت 

ببینم خیالی یا حقیقت تو اون لحظه


بعضی وقتا که نگام می کنی

یا گاها صدا

یا معدود دفعاتی که چیزی یا کاری رو پیشنهاد بدی


واسه همین دندونامو تا لثه فرو می کنم تو بازوت

که بدونم واقعیتی

قلابی نیستی


دایره آدم های اطراف تو نکته ی مهمیه 

که باید خیلی مواظبش باشی 

این دایره ها گاهی بزرگ و کوچیک میشن

مدام در حال تغییرند

اما حلقه ی اصلی که تو رو احاطه کردند

مهم ترین عوامل اثر گذاری روی تواند


مدت زیادیه که خیلی ها رو به دایره اصلی راه نمی دم

یا اگر رو مدار چرخان اطرافم هستن و منم برای اونا چرخانم تو محدوده ی من نیان


اما من آدم های دایره اصلیم خیلی برام مهم بودند

خیلی اثر گذار

و حال خوب و بدم خیلی وابسته به اونهاست

خب اعضای اصلی خونواده

و شریک عاطفی 

و چند دوست صمیمی 


بقیه افراد تو حلقه های دوار می چرخند 

دور و نزدیک میشن

گاهی عزیزند و گاهی عزیز تر میشن 


خیلی وقت بود 

خیلی سال بود 

که فکر می کردم جنس دوستیم با پرستو مثل 5 سال کارشناسی نیست

اینکه اون محبت خالص که بین ما بوده هست اما رنگ باخته

اگه کنار هم باشیم دیگه تا صبح حرفی نداریم برای پچ پچ های تا دم صبح 


و من مدام  خودمو می خوردم

یا قانع می کردم

یا بارها بهم توپیدیم

که چرا

هر دلیلی

هر چیزی 

تونسته ما رو از هم برنجونه

تلاش ما تو اون 6 سال برای رفاقت اونقدر زیاد بود که حیف باشه 

اصلا به هر دلیلی

کمرنگ شه

این دو شب 

که پرستو پیشم بود

برگشتم به خلوص سالگیم

درست وسط همون بلواری که با هم سوار تاکسی شدم 

و من دلم خواست کرایه ش رو حساب کنم 

و اون به طرز وحشتناکی نگذاشت 

و بعدا که من ازش دوری می کردم 

از ترس

کم کم به صمیمیت غیر قابل وصفی رسیدیم


دیشب که جامون رو پهن کردیم

خزیدیم زیر یک پتو 

و به فکرا و خوشبختی و بدبختیامون خندیدیم

آنقدر سبک بودم 

که بازم امروز که رفت خونشون

عین اون وقتای طولانی که پیش هم بودیم

بعد وقت خدافظی میشد

بغض کردم


بغضم درد آور بود و هست 

چون هیچ وقت هیچ وقت دلم نمی خواد کسی از پیشم بره 

اما حس کردم

جون به دستو پام برگشته 

دلم قرص سر جاش وایساده

میگه خسته است

میگه شکسته است

میگه مثل قبل نیست 


اما دیدم 

دل من بازم می خواد

عشق می خواد و عشق می خواد و عشق 


و نشستم و با کلی زحمت شکل رویاهام تغییر دادم 

اینبار جنس رویاهام 

ده سال بزرگتر شده بود 

آرزوم دیدن خونه پرستو بود با کسی که بهش تماما آرامش و اطمینان بده 


منم دست تو دست یارم سوار وی دبلیوی مینی بوسی سبز یا زرد یا نارنجیمون که توش سیار گل می فروشیم 


بگم مرتضا ازون سانسوریاها که خیلی دوست داری 

برای پرستو هم قلمه بزن 


و مرتضا هم که شیفته گل و گلدون و لطافت

در حال غذا دادن به همه گربه ها و درست کردن جا واسه زایمان گربه های حامله محلی

بگه گذاشتم توی اون سطل خوشگل نارنجیه

که با هم از بازار گل امام رضا خریدیم. 


من آدم پر زوری ام 

و برای نگه داشتن آدمای دایره اصلی 

جونمو میدم 


پرستو 

مرسی که برگشتی . 

به من

و به قلب من

با همون کیفیت فول اچ دی . 


ما و گلدونا منتظریم که بیاییم خونه ت  


این لیوان نهم یا دهم بود

احساس می کنم یک پرنده تو کلوم داره آدامس بادکنکی می تره 


این از ترس تشدید مسمویت و ماجراهای دنباله دارشه


اینجا دور شده اما از دیدن درختا حال خیلی بهتری بهم دست میده تا برج عرفان


آرومه. دنجه . 

یکوقتایی منحصرا صدای تیک تیک ثانیه شمار هست فقط

یک وقتایی وسط کارا 

آهنگ میذارم

یا صدای بوق بوق گرم شدن غذام

صدای زنگ تلفن 

صدای واحد های بغلی . 


بعضی روزا که سُلی شیفته و دنبالم نمیا

آروم تر در رو می بندم و آهسته دو طبقه رو 

با پله میام

طبقه اوله یا سوم نمی دونم

یک پیانیسته


گفته بودم؟

خیلی قشنگ می زنه 

خوشم میاد یک بهونه گیر بیارم بیشتر بشنوم


دلم درد که نه

مدام پیچ میزنه

دیگه همه اصطلاح خودمو می گن و میخندن

هدیه الان سانتریفیوژش روشنه


ازونایی ام که واسه این عارضه بغض و گریه راه می اندازم

قبلا فکر می کردم فقط من اینجوری ام


بعد دیدم نه 

این بیش از احساس درد یا حالا هرچی

احساس ترسش هست که آدمو به گریه می اندازه


بعضی روزا 

ساعت 6 فقط ساعت تعطیل شدن منه

بعضی روزام 7 یا هشت


اما روزایی که تو میایی 

هر ساعتی خیلی قشنگتره


حتی با وجود گردش یکصد هززززار سانتیرفیژ

سانتیری فییییز


سانترفیییییوژ



منم مثه خیلیا 

دوست دارم شب سرم رو تو خونه خودم

بذارم رو بالش تو

تویی که از رگ و پی ات آرامش می زنه بیرون


قفل میشم روی خیالم

اینکه پیش توام 

و اگه به آینه نگاه کنم

دیگه تورو ببینم 


برات پری زنگنه بخونم

لای‌لای‌لای ‌لای
گل لاله
پلنگ در کوه چه می‌ناله …

پلنگ در کوه چه می‌ناله
برای دخترِ خاله

لای‌لای‌لای ‌لای
گل فندق
مامان رفته سر صندوق …

لای‌لای‌لای ‌لای
گل خشخاش
بابات رفته خدا همراش …


چرا همیشه بابا ها می رن؟



.

شاید نفسگیرترین زیبایی را ن وقتی دارند که مردی را پناه می دهند در معبد تن خود. بعد از تنانگی، زمانی که مرد رها شده از همه دردها و رنج ها، کودکی سرخوش است و پنهان می شود در خاک مقدس تن زن. در این حال، خوب که نگاه کنی، ن خود اغلب غمگینند، یا ساکت، یا ساکت و غمگین. انگار که به نیکی دریافته اند سهمشان از این دنیا همین است، همین صخره شدن در مسیر تندباد. همین پناه بودن و نجات آدمیزاد گم شده در خود. ن، چراغ های دریایی اقیانوس خلقتند، با نوری به بهای جان. نشانه های زیبایی بر مسیر. زن اگر نبود، همین تن ساده زن، کتف زن اگر نبود، استخوان ترقوه و انحناهای نفسگیر زن اگر نبود، اعجاز بوسه اگر حذف می شد از دنیا، جهنمی که مقیمش هستیم از این هم که هست داغ تر می شد. 

همین شکوه عزیز تنانگی را انگار برخی مردها خوب درک نمی کنند، نه که نخواهند، شاید مغز ساده مرد تحلیل پیچیدگی رابطه ای شورانگیز را بلد نیست. زن اما نه فقط با تن، که با همه جان خود پا به این وادی مقدس می گذارد، که او بی که بداند یا بخواهد پیامبری برگزیده است بر بلندای مناره های تن. و مردی که به درک آیین عبادت تن با تن رسیده باشد، مقیم سرخوش بهشت است در دوران امتداد دوزخ. خود به قدر بوسه ای اگر مجال باشد، یا شبی، یا عمری.

مرد ابر بود، در اسفند دلگیر. رسید به زن، خاک تن زن کویر بود. ابر دلش گرفت و بارید، باهار شد. 

#حمیدسلیمی


پ. ن:در ستایش زن.

این متن رو خیلی خوندم امروز

بارها و بارها

نمی دونم موافقم یا مخالفم یا بی طرف

اما زن هم ناراحت نیست 

غمگین نیست 

سهم کمی از عشق نداره 

به همون اندازه که مرد کودک میشه و سرخوش 

جاهای دیگه ای هم زن مثل یک دختر بچه سر کش موهاشو رها می کنه در باد و شاده 


شاید جنس و زمانش فرق کنه 

اما چیزی که من لاقل از خودم 

می دونم 

اینه که بارها شاد و آروم شدم

نه فقط تو کالبد جسم و تن و ترقوه و شانه


بلکه از دیدن رفتار عمیقی که نشان از عشق و تعلق خاطر داشته

از شنیدن یک جمله که از اعماق وجود ابراز شده 


این نیست که مردها هم جهنمشون فقط تو تن زن بهشت بشه 

که البته همیشه در آغوش کشیدن

حس شیرینیه

اما یکطرفه نیست


کدوم مرد یا زن یا مخلوقی از بی پناهی به زانو در نمیاد

و از پشت و پناه داشتن جون نمی گیره؟


مرد یکوقت با یک خنده

با یک سوال

با یک حمایت

اصلا عبارت کوتاه 

من هستم. 


می تونه دنیای یک زن رو زیر و رو کنه . 



خانه اندوه تو دارد کاش برگردی بمانی
ریشه هایم بی تو خشکید ای بهارمهربانی
گرچه بیرون آفتابی ابر و بارانست در من
سیل در من میخروشد باد و طوفان است در من

هر وقت این آهنگ سپنتا مجتهد زاده رو گوش میدم زیر و رو میشم. 
مشاور محترم گفته هرچیز یا هرکسی که زیر و روتون می کنه
حذف کنید
اما مگه به حرف اونه. 

حال و دلی که زیر و رو نشه که بدرد ترک دیوار می خوره
دنیا گرد و کوچیکه
داشتم تو ایستگاه پسیان 
چشم می چرخوندم اسنپ رو پیدا کنم 
چشمم افتاد به چشم مهسا یا. د. گاری
اونم به رو خودش نیاورد
که برادر گرامیش چند سال پیش با سناریوی بیماری پدر و اعتیاد و هزار تا داستان دیگه
چه شامورتی بازی سر من در آورده بود

محو قصه ها شدم
صدای سلی پشت خط بود
که داشتم می گفتم ماشینو پیدا کنم زنگ می زنم 

دلم چنگ شد
حالم بد شد
تو دلم گفتم سلی
تا آدما دوباره آب نریختن تو لونمون
بزنیم بریم 

من خسته است
من نفس نداره دیگه

من حتی دیگه نای راه رفتن نداره
خنده م میگیره که از اسفند به خودم قول دادم
اسنپ رو کمتر کنم
اما دقیقا عین این معتادا
هر صبح میگم
یه امروز

دوست ندارم 
اما خب از خیلی چیزا زدم 
اما ازین اسنپ بازی نه . 

سولی بیا بریم الموت اصلا
بذر و نشا و گل هامونو بکاریم

من کار رو دوست دارم
ترجیحمم برعکس اکثریت پشت میز و ساعتی و اینا نیست
قطعا منشی
یا بازاریاب 
یا حتی مهندس هم نیست
من دلم می خواد یکبار پنج صبح برم به کارام برسم
یه روز نرم

یک روزم ظهر برم

من از هرچی که توی یک چارچوب تکراری فشارم بده بدم میاد

اما تمام تعریف ماها از زندگی همین چارچوب‌های مزخرفیه
که یکی فکر کرده درسته بقیه هم گفتن باشه

چرتم گرفته  

چقدر افکارم گول می زنن

صبح با اشک شروع میشه. 

فقط واسه یه حس زنونه یا دخترونه 

که همیشه خواستم بگم هدیه نباید به خودت اجازه بدی

هدیه نباید بپرسی

هدیه تو نرمال نیستی. 


7 صبحه و من بیدارم

اما نمی تونم از جا بلند شم 

حوصله سر بالایی صرافها و ازون ورم پارک وی تا پسیان رو ندارم 


خیس عرقم

همیشه تو خونه محکمم 

وقتی من گریه کنم یا بهم بریزم دیگه هوای بقیه خیلی پسه

کاش دیروز بارون نمی اومد 

کاش از خوشی بارون یه اشتباه کلامی اعصابمو بهم نمی ریخت 


امین نیست 

نه پیش من 

نه در زندگی من 

نه دیگه در ذهن من 


یادش می‌افتم اما شفاف میگم چه وقت هایی

مطمئنا خیلی ها ام یاد خیلی چیزها میافتن


من اما از چیزی فرار نمی کنم 

کاش این اخلاق مزخرفم که قبلا فکر می کردم خیلی باحاله

رو تمام اجسام و اشیا و آدم ها اسم نمی گذاشتم 


که دیروز زل زده به بارون از شوق بخوام بگم

نرقه رفت کارواش

بجاش بگم برفی رفته کارواش

بعد یه لحظه صبر کنم 


بعد ازم سوال بشه

چی رفته کارواش؟ 


اسنپ و تپسی گیرم نمیاد

قلبم تیر می کشه


مامان برای روز چهارم بازم ازون مرغه برام گذاشته که بقیه نمی خورن

چون می دونه اعتراضی ندارم حتی به غذا


میرم تا آژانس محل 

تو راه انگار خواب و گیجم 

یاد خواب دیشب میافتم

رها بودم با اون لباس گل‌بهی 


میرسم به مطب

خانم رحمت ازون یادداشت‌های تخیلی گذاشته

برای منی که خیلی وقت ها نگاه جیبش می کنم 

میبینم خروجی ماه کمه

بی اینکه بگم و منتی بذارم

تی میکشم آشپزخونه رو مرتب می کنم 

و حتی لیوان قهوه ای که با دوستش خورده یادگاری واسه من تو سینکه 


آب دادن آب گرمکن 

و ارور دادن چیلر هم من باید سریع پیگیری کنم


دوباره وایسادم وسط مطب

زار می زنم و به رقص برگای درختا که تنها دلخوشی های منن

زل می زنم


واقعا من چرا زیبایی های زندگیمو نمی بینم 

دست دارم

پا دارم 

سلامت 

همه از خداشون جای من باشن

آره واقعا . 


من واقعا باید تحت نظر باشم 


یکی از دوستام دیشب یکاری باهام داشت

از روز قبلش کلی هماهنگی زمان

که اینکارو بکن و اون کارو بکن

و منم یک لقمه نون و ماستمو که دیشب گذاشتم دهنم حواسم به کارش بود


بعدش دریغ از یه تشکر

اصلا یک خاک بر سرت هدیه . 


هدیه واقعا نمی خوای تغییر کنی؟ 

این هوا ابله نباشی


میگم سفته مو ور دارم بزنم بیرون 

ازینجا

از همه جا


خودم میدونم سفته م کجاست ورش میدارم 

بعد بازم میگم 

این خانم طلا عرزه و جنم دنبال سفته رفتنم نداره

اگه به اینه

کش صداشو میندازه رو حروف و تو دماغی میگه 

خانووووم واسعییییییی برو سفته تو بذار اجرا خودتم پیگیرش باش


پپه ی بی عرزه 

بعد من دنبال نظافتچی و ظرف یک بار مصرف و شوینده و هر کوفت ارزون دیگه ای واسه اونم 


درست همون حماری که سر کارای قبلی بودم

کثافت ظرف و سینک و خاک و گل و گلدونشونم من پاک می کردم 


خانم طلا زنگ می زنه میگه خوندی

برای اولین بار سر سنگین میگم بله

منتظرم یک چیزی بگه که بگم 

خففففه شو برای تمام عمرت


ولی میگه ناراحت شدی

میگم آره 

میگم من هر کاری که خارج از وظیفمه می کنم 

کش صداش کم میشه

ماله میکشه 

خب بگو

خب بپرس

خب بدون


پس تو و اون مغزت که پر پهنه اینجا چه نقشی داره 

ها؟ 


روانشناس روان نژند روان پریش نمی دونی همه همه چیو نمی گن 


ریدم به اون درس و مشق و دانشگاهی که مدرک داده دست تو  


دلم می خواد خلاص شم 

دیشب با خستگی اومدم هستی رو ثبت نام کنم 

پولم رفت 

هستی یه کلامی گفت کلا رگ به رگ شدم 


زنگ زدم نظافتچی فرستادن 

یک پسر جوون 

خیلی جوون

ساعت یک اومد

همش تو دلم می گفتم توام یکی مثه من


نمی تونستم ناهار بخورم 

اهنگای خوشگلم رو پلی کردم 

و بدون رد و بدل کردن هیچ کلامی شروع کردم به تمیز کردن 


محکم و با همه توان 

اصلا واسه خانم طلا نبود

فقط خواستم آقا بلوز زرده کم تر کار کنه و پولشو بگیره 


دیگه به هیچی فکر نمی کنم 

حتی گریه هم نمی کنم

حتی به مرگ هم فکر نمی کنم 

به درس

به کار 

به پول 


وسط کارم برای پیگیری پکیج و شارژ و آب گرمکن

آقای توسلی و آقای رضایی میام بالا 


چقدر حس می کنم سفتم 

حس می کنم برعکس اونیکه همه بلغور می کنن

که مردن و فکر کردن به راه هاش احنقانست و از ضعفه 


کسی که از مرگ نترسه

از هیچی نمی ترسه 


اونا میرن لابد آقا بلوز زرده 

میره اونور شیشه

انگار اونم نمی ترسه

ما هیچ حفاظی نداریم

ریلکس به من میگه خانم ازون ور بگو کجاها لکه داره


منم میگم نیافتین

میگه نه 

منم لکه ها رو نشون میدم . 


علی آقای دلشاد ساعت 5 مشاوره تلفنی دارن 

متاسفانه من باید یادداشت کنم

برام جالبه


عاشقه نسیمه

میگه من لیاقت نسیم رو ندارم چون گل می کشم

اما در ادامه

نسیمه که به برادر علی پیشنهاد دیدن فیلم میده

نسیمه که مدام میگه پدرت با من . 


حالم داره بهم می خوره 

ما آدما چقدر چرکیم 


کسی که زود ازینجا خلاص شه نشون میده چقدر خود مراقبتیش زیاد بوده


فردا همکار خانم طلا میاد

من باید طالبی و شیرینی بخرم 

شماره آقای خادم رو بگیرم 


که فکر کنه مهمه 

خیلی مهمه


می خوام اسنپ بگیرم اما ترجیح میدم گازشو تا پارک ملت بگیرم

و شب برم

به باقی خوشبختیام

فکر کنم . 


خوشبحال نسیم.  





اینجا نه ساله شد. 

و من. نه سال اینجا از عجیب ترین 

تلخ ترین و شیرین ترین لحظاتم رو ثبت کردم. 


اینجارو بی نهایت دوست دارم 

غار پرت و دوست داشتنی من 


نمی دونم خوبه یا بد

جالبه یا نیست


اما اگه برنگردم و آرشیوم رو زیر و رو نکنم

یادم نمیاد حس ها رو

درد ها رو

کرختی هارو 

حتی شیرینی هارو


تازه وقتی یادم بیاد هم 

یه پوزخند می زنم

خب اینم گذشت 


اینکه الان مهمه

و فردا و دیروز دست ما نیست 

واقعا نیست. 


غار نازنین من

بعد من تو می مونی

یک گوشه ی پرت از دهکده مجازی جهانی 


بعد من تمام زیر و بم قلبم اینجا هست

برای تو 

که می مونی یا نمی مونی

بودی یا نبودی

و هر رهگذری


من اینم. 



خسته بودم شاید مثه بیشتر اوقات زندگیم

که ابراز خستگی دارم 

و سگ مصب خستگیه نمی دونم چه رگ و ریشه ای داره که

نه با خواب

نه با قرص

نه با حرف و کتاب و تکنیک

در نمیاد


یعنی در وسیع ترین بعد از خوشحالی هام هم یک نگرش صادق هدایت طور به همه چیز دارم که آزارم میده

حتی اگه به زبون و چشم نیاد


خرداد و تیر که بگذرن 

کف دستام کم کم عرقشون خشک میشه

اضطرابم یکم  کمتر میشه


اما از شنبه که به این زحمت خانم اعلام کردم نمیام

یکم ترسیدم

مثه همیشه تهوع آور 

که نکنه کار پیدا نکنم

اما تو همین چند روز دیدم ملت حتی زنگ هم نمی زنن بابت آگهی


یه خانمی دیروز دیپلم کامپیوتر بود

قرار شد بیاد

اونم گفت بیمه نمی کنید نمیام


بعد دیدم چه عادت گندی دارم

که واسه خودم هیچ چیز نه تنها بزرگ

که معمولی هم آرزو نمی کنم


یکماه باید به نیرویی که هنوز حاضر نشده بیاد

آموزش بدم بعد اجازه دارم بزنم بیرون


آموزش؟

آره اینکه چطور ظرف ها رو بهتر بشوری

از مهمونای پیف پیفی پذیرایی کنی

اتاق درمان رو ظرف 15 دقیقه تبدیل به اتاق مشاوره گروه کنی


و سرکار خانم بیان بگن 

این مبل رو بذارید اونور این‌یکی اینور


یا آموزش اینکه چطور به حقوق کم راضی باشی

اما 

حسابداری

تولید محتوی

تنظیم وقت

پرزنت کردن افراد برای کارگاه و گروه

چاپ کتاب های انتشارات 

پیگیری و تنظیم وقت ها 

با تو باشه 


و تقریبا یک سوم همون شندرغاز هم بشه کرایه ت

چون دیگه هفت عصر نفس نداری پیاده روی مفرح انجام بدی


خب خیلی جالبه

این میزان از خود کم بینی

باید بررسی بشه 

و این میزان از ترس که یک موقع محتاج کسی نشم 

یکجوری داره 

منو تو وجود خودم در هم میشکنه

که. 


واقعا دلم می خواد

بعد خلاصیم ازینجا

یک کار بهتر پیدا کنم 

یک کاری که لاقل مالی ش همیشه 

به پت پت کردنه

لاقل روحیش به صفر نرسونتت


آره خانم زحمت 

گرااامی


چهل سالگی / ناهید طباطبایی»

خیلی قدیم‌ترها، سر را که می‌بریدند، روی گردن روغن داغ می‌ریختند. اینطوری جلوی خونریزی گرفته می‌شد. خون در داخل بدن گردش داشت و قلب می‌توانست خون را پمپاژ کند. شخص بی سر همینطوری می‌چرخید دور خودش. می‌چرخید و می‌رقصید. اسمش را گذشته بودند رقص بسمل! برای رقص بسمل، سر لازم نبود. حال و روز این روزهایمان را که می‌بینم، به این فکر می‌کنم که انگار از بدو تولد، به جای ناف، سرمان را بریده‌اند. فقط دور خودمان می‌چرخیم. دور خودمان می‌گردیم. زندگی کردن ما، کم از رقص بسمل ندارد. خوش به حال آنها که سرشان گیج نمی‌رفت.




پرده اول:

صبح به تاول های پام نگاه میکنم

میگم امروز میریم تجریش ازون کفی طبی ها می خریم

بعدش میریم اون فیلمه که شهاب حسینی توش بازی می کنه

به ژس دایرکت میدم که 

قبل افطار هستن یا نه؟


یا اگه نشد بریم از اسنپ فود یک یا دوتا ساندویچ خوشمزه می خوریم


بعدم دایورت میکنم تلفن مطب رو

می ریم نمایشگاه ماشینای کلاسیک


بلند میشم موهامو میشورم 

یکمم به خودم میرسم

در کمد رو باز می کنم و بزور سعی می کنم شالی رو انتخاب کنم

که به مانتو سبزه بیاد


جلو آینه میگم

اینجوری بهتره. 


صبح کلی کار رو سرم ریخته زود میرسم و زود شروع میکنم

که خیلی معطل نشه و دو بشه بزنم بیرون



پرده دوم:

تصمیم میگیرم با مترو برم پیشش

خودمو برسونم بهش

وسطای راه 

اونموقع که بی تفاوت میگه کجا دلت می خواد بری

میشینم روی نیمکت‌های سنگی ولیعصر



پرده سوم :

نشستم تو پارک ملت

داره میشه غار عمومی روزای اعصاب خرابی

زیر درختا 

رو هر نیمکت یکی نشسته 

خدارو شکر همه تنها و زل زده به روبرو


غیر یک پدر و دختر کوچولوش

باد می زنه به زلف درختا

پهلوم درد می کنه

میشینم و آخرین نیمکت رو با تنهایی پر می کنم


نگاه سایه ی برگا می کنم روی زمین 


بنظرم 

دو تا کار مهم دارم

استعفا

و اون‌یکی هم دکمه عقل رو روشن کردن 


پرده چهارم 

راحت ترین لباسمو پوشیدم

شهرام ناظری گوش میدم

یک کوکای خانواده خریدم 

دو لیوان پر یخ ازش می خورم 

می‌افتم رو تخت 


پرده پنجم:

این‌جا یک جهنم واقعیه

منم میشم یک جهنمی

یک بی تفاوت واقعی


اولش سخته. 


دلم تنگه

اشکم زور نداره پایین بیاد

احساس می کنم روی یک مدار بی معنی

از جایی که شروع می کنم به همونجا می رسم 


مامان بهم میگه تو گاو نه من شیری

بیراه نمیگه انگار

محبت میکنم

محبت میکنم

محبت میکنم

راه میام 

یکهو میریزم بهم 

بهم فشار میاد

دلم میشکنه 

له و لورده میشم 

بعد دیگه می‌افتم رو دنده لج 

تا نکوبم همه چیو بهم آروم نمیشم

الانم آروم نیستم خیلی شاکی ام 

حس می کنم یک توده بزرگ تو گلوم داره بزرگ و بزرگ تر میشه

میزنه به چشمام 

میزنه به دست و وجود و پام 

دلم گیره

دلم تنگه

به قول آنا دلم پرررررره. 


از خونواده م 

برای شاید اولین بار 

دلم واقعی واقعی واقعی شکسته

که عادت کردن منو یک شی ببینن که فقط بگه باشه


از بداخلاقی های بابا

بی اهمیتی های هستی و مامان

انگار من هیچ وقت نباید معترض شم 


از کار پیزوریم 

که هر روز خسته تر از قبل میکنه منو

و هیچ جا و راهی و دفاعی ندارم الان 


خسته شدم 

بشدت خسته شدم 


خیلی وقته خودمو درست ندیدم تو ایینه

دیروز نیلوفر گفت 

تو بی آرایش هم خیلی زیبایی

جا خوردم 

خنده م گرفت 

هعی خندیدم 

هعی خندیدم 

مسخره کردم 

بهم گفت خودتو تو آینه دیدی؟


دیدم نه. 

اگرم ببینم 

موهای سفید رو میبینم 

و وزوزشون که حالا که بلند شده 

اگه گیسش نکنم 

مثه پشم گوسفنده


پف زیر چشممو می بینم که اثر سالها قرص بالا انداختنه


من خیلی وقته زیبایی نمی بینم


فقط خسته م

شب ها خیلی می خوابم

اما دلم خوابم نمی خواد


فقط دلم رهایی و آزادی میخواد

جیییغ بکشم و دوووور شم


خیلی غمگینم 



دنیای تو می تونه وسعت خیلی کوچیکی داشته باشه

حتی اگر توی گرونترین خونه ها

بزرگترین و مجلل ترین اتاق ها و سرویس های خواب و غیره و ذلک باشی

می تونه خیلی بزرگ باشه

اگر توی یه خونه ی سی چهل متری و نقلی  و کم  زرق و برق باشی


اما هردوی اینها

به آدم هایی که تورو احاطه کردن بستگی داره

اصلا قرار نیست 

یک خط بکشیم و خوب ها و بدها رو جدا کنیم

چون جفتش نسبیه


اما زخم عمیق تنهائیت رو یا اطرافیانت پرمیکنن

یا کاری از دستشون بر نمیاد

یا گاها این حفره عمیق تر میشه و کل وجودت رو می بلعه


به نظر من خوشبخت ترین آدم دنیا اونهایی هستند

که گفته و ناگفته زبون عشق هم رو می فهمند


می دونن کی باید برای هم چیکار کنند

و کی فقط بودنشون کافیه


من اینروزا بشدت متشنج ام

و زود از کوره در میرم

واسه همین ساکت و ساکت تر شدم


اما یک دیوار سیمانی داره دورم کشیده میشه

که گاهی

با یک درد خیلی شدید 

حس می کنم این دیوار هیچ وقت شکسته نمیشه


و دیگه حتی غصه ی اینو هم ندارم


خرداد مزخرف رسیده

و استرسم 

از بیکاری

بی پولی. 

تعطیل شدن فرصت و زمان پول واسه دنبال درس رفتن

ارزوهام

رویاهام 

اینقدر زیاده که حتی نمی تونم 

یک آهنگ رو با لذت گوش بدم


تمام هفته منتظر امروز بودم

و تمام امروز

خیره به سقف


و دلم می خواست

یکی جادوم کنه

بگه 

یا درست میشه

یا تموم


امید بده بهم

که اینجوری نمی مونه



ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلهدار

ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش


خسته بودم و از دل‌درد به خودم می پیچیدم 

هزار تا فکر با فرکانس های خیلی مختلف مغزم رو شوک می داد

کنار تو بودن 

بخش قشنگ و بی چون و چرا


وضعیت کار و دلهره م 

و شجاعت اینکه گفتم تو کار فعلی نمی مونم

و دنبال کار بهترم 

حتی اگر دو درصد بهتره


خونه ی خاله و کلی جیغ و ویغ

و اعتراضاتی به خونوادم که قبلا ازم سر نمی زد


و فکر کردن به اینکه اصلا دلم نمی خواد 

منو دفن کنن

و دوست دارم منو بسوزونن

یا بندازن تو دریا


فکر اینکه صبح خواب نمونم


خوابیدم رو تخت 

و پامو جمع کردم تو دلم

سرمای دلم و خیار و آلوچه

حسابی شاکی کرده دلمو


و راه نمیاد که بخوابم

یکهو نمی دونم

از خونه ی کسی

رادیوی خونه کسی

در حد پنج دیقه

از دور دور دور


صدای یک مداحی خیلی قشنگ میاد

با اینکه خیلی راسخ گفتم به دین و غیره و ذلک کار ندارم

اما یاد اون دختر 15_16ساله ای می‌افتم که میرفت یک مسجد دور

یک گوشه مینشست

اونقدر خالص اشک می ریخت که پارچ آب رو می دادن بهش

می گفتن تو بخور

بعد ما می خوریم که حاجت بگیریم

بعد من اون موقع ها

فقط دلم خیلی تنگ بود


چیز ویژه ای نمی خواستم

غرقم تو صدای محزون

علی علی یا علی آروم مداحی

که نه عربده می کشه

نه حرفای وحشیانه می زنه

نه گریه ت رو در میاره


فقط دلت می خواد بخونه

بخونه

بخونه


تو بخوابی و تموم نشه 

صدا کم و کم تر میشه و گوشام دلتنگ


اما 


این صدا این معجزه رو داشت

که من پنج دیقه فکر نکنم

که چه فرقی داره

سوزوندن

یا دفن کردن

یا پرتاب توی آب. 


دست های کودکم را گرفته بودم 

نرم بود 

نرم نرم نرم 

نرم تر از ابر نرم تر از پنبه 

ما سال ها با هم دویده بودیم 

خودم را عقب زده بودم که لذت بردن برود زیر دندان های کوچک و شیری اش. 


او سال ها بود از تن من غذا و خواب و عشق می گرفت 


من ساعت ها در ساحل انزلی با او شن بازی کرده بودم


او بهتر از هرکسی قلعه ی شنی می ساخت 

وقتی روی سینه ام می خواباندمش

تمام تنم قلب می شد 


و می دانم برعکس من عاشق ورزش بود 

من ساعت ها گره از موهایش می گشودم

ستایشش می کردم

شجاعت را به او تلقین می کردم 


و می فرستادمش توی راهرویی پر از عروسک

باید معنی انتخاب را می فهمید 


توی یک دفتر اولین خط خطی هایش را یادگار برداشته بودم

و شاید همه ی اولین هایش تاریخ دار


من او را به بازی با غذاها دعوت می کردم 

و 

نامش بر خلاف آنچه همه می گفتند و می دانستند

مهتاب بود. 

ماه بی همتای من. 


مهتاب در سن 9 یا ده سالگی

بعد از چشیدن و چشاندن طعم خوشبختی خالص

قبل ازینکه

از تغییرات بدنش آزرده شود

قبل از ضعف چشم هاش

قبل از برآمدگی سینه هاش

قبل از دیدن رد خون و خجالت روی لباسش

و مهمتر از همه ی اینها


قبل از آنکه عاشق احدی شود

قبل آنکه بترسد رهایش کنند

قبل از آنکه بی خبر از من هر شب رد اشک روی بالشش بنشیند


قبل از آنکه به این فکر کند که خودش بهتر است یا کمر باریکش

خودش بهتر است یا عقل و هوش و ذکاوتش

قبل از آنکه بخواهد بداند

باقی همسالانش مشغول چه هستند

قبل از آنکه به کسی بگوید دوستت دارم 

و بعد از ترس تنهایی بالا بیاورد 


قبل از آنکه بترسد که کلا خوب هست یا نه؟ 

دوست داشتنی هست یا نه؟ 

کامل هست یا نه؟ 


قبل آنکه به شک بیافتد باید توی رختخواب اغوا کننده باشد

یا حواس جمع که حامله نشود


قبل آنکه بخواهد برای خواسته شدن به درهای مختلف بسته و باز بزند


قبل آنکه گیر بیافتد

که نجابت خوب است یا زبل بودن 


عشق خالص بخشیدن

یا ذره ذره و با سرنگ ت حیف کردن عشق


قبل از اینکه از ترس امتحانی تا صبح پلک بر هم نگذارد

قبل از اینکه 

بخواهد سعی کند خوب باشد و نتواند


قبل آنکه از پیری و بیماری و مرگ من بترسد


یک روز خیلی اتفاقی

خیلی خیلی خیلی اتفاقی

بعد از یک آب تنی مفرح کنار مادرش

و همراه مادرش 

توی دریا گم می‌شود. 

برای همیشه 


من حتی اجازه نخواهم داد از تنگی و نموری آن فضای ابلهانه

که نامش گور است بترسد.


من تمام عشق جهان را به او خواهم بخشید. 


دوری بین من و تو

دوری ماهی و دریا


منم به اون سنی رسیدم که حس می کنم واسه خواستن و داشتن خیلی چیزا هم خیلی زوده هم خیلی دیر 

بیشتر اوقات دارم نمک رو آهسته آهسته و توی سکوت می پاشم به زخمام 


اما در نهایت تمام این حال و احوالات یک حالت الیناسیون و مسخ شدگی و از خود بیخود شدنی هم هست 


من اگر کاره ای بودم 

می گفتم بیان یکسری آزمایش‌ها و تست ها از ملت بگیرن

و اگه مشخص میشد ذات بعضی آدم ها 

بی قراره

و در هر حالت و وضعیتی ته ته دلشون مثه رخت شور خونه ست

حکم اعدامشون رو می دادم


یک اعدام بی درد و آروم 


و خودم هم اولین مورد بودم 

چون خیلی سخته 

راه بری

بشینی

پاشی

بخندی 

بخوری

گریه کنی

اما بی تاب باشی

انگار که سرت از رو گردنت داره فرار می کنه




تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

فروش سنگ عقیق خطی فروش تجهیزات غیرمخرب جوش وبازرسی Saffron7371 دانلود پایان نامه نوشته های بی‌ ملاحظه وبلاگ فــرافایل؛ مرجع خرید و فروش فایلهای قابل دانلود panelco دانلود فایل مستر مووی دُرج